روز دوشنبه به مدرسه امام موسی ع رفتم تا مادرم پرونده ام را بگیرد تا در مدرسه ای جدید ثبت نام کنم . من تابه تا را همراه خود بردم .

 خانم معاون وقتی تا به تارا دید گفت : این دیگر چیست ؟ چقدر نازه !!!! اسمش چیه ؟ !!

من گفتم : خانم این همستر است و اسمش تا به تا است . ما پرونده را گرفتیم و به مدرسه ای که من دوستش دارم رفتیم من کلاس اول را در این مدرسه خواندم وان را خیلی خیلی دوست دارم .

 به مدرسه ای که باید ثبت نام می کردیم رفتیم و همه از دیدن همدیگه خوشحال شدیم . بعد از ثبت نام با مادر خانم واقای پدر به جایی که باید رو پوش مدریه را اماده کنیم رفتیم  می دانید رنگ مانتو یا رو پوش جدید چیست ؟؟؟؟

خیلی زیبا زرشکی  .

الان اینتر نت ما قطع است اگر فردا اقای پدر درستش کرد عکسی روپوشم را نشانتان می دهم . 

امشب هم با اقای پدر رفتیم یک جایی زیبا بر روی تخت های چوبی در میان باغهای کن نشستیم و جگر خوردیم . ما جوک تعریف کردیم و کلی خندیدیم .

جوک من :

بچه به باباش میگه بابا چرا بعضی ادما اینجوری حرف میزنند ؟

بابا: چه جوری ؟ 

بچه : مثلا میگن اسهال مسهال سواد مواد !

بابا : عزیزم اینها ادمهای بیسوادمیسواد هستند !!  خنده بلند بابا و نگاه کردن چند خانم به ما

جوک بابا یم :

یک نفر زنگ میزنه یه پیتزایی میگه : اقا ببیخشید یه پیتزا به این ادرس بفرستید

مرد پیتزا فروش : به نام ؟

مردی که زنگ زده میگه : وای تو را خدا ببخشید به نام خدا یک پیتزا به این ادرس بفرستید 

خنده من و مامان

بعداز جوک قرار شد بابایی قصه برایم تعریف کند . بعد پیشنهاد کرد که قصه را شروع کند و من و مامان به نوبیت تکمیلش کنیم . خیلی با حال بود

بعد هم یک بازی کردیم بنام مشاعره  و اقای پدر یک شعر گفت واخرش را مامان با شعر خودش شروع میکرد و من هم زود یاد گرفتم .

یکی از شعر های من : با این دو دست کو چکم دست میبرم پیش خدا

                              با دل وپاک وروشنم دعا کنم دعا دعا

 خیلی بازی زیبا و سختی بود 

راستی امروز سالگرد عروسی بابا و مامان بود خیلی سالگر د خوبه من هم برای مادرم یک شاخه گل مریم هدیه دادم واو مرا بوسید.