صبح من وبابایی از خواب بیدار شدیم و ساعت ۹ رفتیم خونه بابا جون . بابا و دایی میوه ها رو به باشگاه بردند تا برای شب شسته شوند . هوا ابری بود و برف می امد . ساعت ۱۲ بابا امد وگفت : خیلی مسیر باشگاه برفگیر و رفت وامد سخته و کلی از سخت بودن بردن میوه ها گفت وگفت این همه سالن وباغ و باشگاه غرب تهران هست اخه چرا الهیه !! .
بعد به خانه امدیم و ناهار خوردیم مامان را تا ارایشگاه رسوندیم . بعد بابا می خواست برای من یک کفش بخرد هر جا رفتیم به خاطر برف و جمعه بودن تعطیل بود بعد به دنبال مامان رفتیم و به خانه امدیم لباس ها وسایلمون را برداشتیم و به خانه عزیز رفتیم و قرار شد وقتی بابا اماده شد بیاد تا به سالن برویم .
ساعت ۶ راه افتادیم تا به الهیه که سالن انجا بود برویم . بابا گفت از نیایش برویم یا از فرحزاد و از فرحزاد رفتیم و خدارا شکر شهداری تقریبا راهها را باز گذاشته بود . وقتی به سالن رسیدیم تقریبا اولین یا دومین ماشین بودیم و راحت درپارکینگ رفتیم . بعد یکی یکی مهمونا امدند و کمی بعد قسمت زنان ومردان پر شد . من در قسمت مردانه وزنانه رفت وامد می کردم تا اینکه زن دایی و دایی یعنی عروس و داماد با بوق ها ی زیاد امدند و همه خوشحال شدیم وبرایشان جیغ کشیدیم ووسوت زدیم ودست زدیم .
دایی یک کت و شلوار سفید و پاپیون مشکی زده بود زن دایی موهاش رو درشت بافته بود و بالای سرش گذاشته بود لباس عروس قشنگی پوشیده بود و مثل فرشته ها و باربی ها شده بود .بعد کلی در قسمت زنانه زنها رقصیدند و خوشحالی کردند و دایی وقتی به قسمت مردانه رفت از بابایم خواست تا با دایی قاسم ساق دوش او باشند و مرد ها هم کلی برایش دست زدند و دایی به همه میز ها رفت وبه همه دست داد و بعد در کنار بابای من ودایی قاسم نشست . بعد دوستان دایی حسابی رقصیدند و کلی پول بهش دادند .
بعد شام خوردیم شام سلف سرویسی بود و ماهی و جوجه کباب و زبان و باقالی پلو با ماهیچه و مرغ و سالاد اولویه وسالا دهای مختلف و ژله و کارامل و کلی خوراکی دیگر که من نمی دانم روی میز ها بود و همه مشغول غذا خوردن شدیم . بعد از شام هم من در قسمت خانم ها بودم که صدای بابایم از بلندگو ها امد و همه تعجب کردیم .
من اولش فکر کردم اشتباه شده اما نه بابا از همه تشکر کرد و به دوستان دایی گفت: مسیر حرکت ماشین عروس از پارک وی بعد اتوبان چمران و بعد اتوبان نیایش و بعد اتوبان ایران پارس و بعد جاده سولقان است و چون جاده مسیرمثل جاده شمال باریک و خطرناک هست حتما سبقت نگیرند و در یک ردیف باشند بعد از حرفهای بابا صدای جیغ و دست و سوت زنانه و مردانه بلند شد .
بعد عروس و داماد سوار ماشین شدند و ماهم سوار ماشینمان شدیم وراه افتادیم ما اهنگ کردی را تا اخر زیاد کردیم و همش پشت سر ماشین عروس بودیم در اتوبان چمران انها را گم کردیم بعد در نیایش پیدایشان کردیم و دوباره در سر دار جنگل گمشان کردیم ودر ایرن پارس پیدایشان کردیم بعد در اول جاده سولقان به عروس و داماد گفتیم که بروند و راه را باماشین دایی قاسم بستیم و بابا و دایی قاسم به همه گفتند دیگه از هم دیگه سبقت نگیریم چون ماشین عروس نداریم .
بعد را ه افتادیم اما اقای پدر باز سبقت هم گرفت من گفتم اگر مثل جاده خوزستان باز پشت سری به ما جا نداد چکار میکنی و اقای پدر گفت راست می گویی . عمو مهدی مامان هم به مامان گفته بود : بابای سارا که این همه سفارش کرد خودش تند رانندگی می کند !!
بعد به مجتمع باباجون اینا رسیدیم و انجا من با منیر و شایلین کلی رقصیدیم و دویدیم و با زهرا هم رقصیدیم . بعد بابا یک چیزی در گوش دایی علی گفت و چند دقیقه بعد جشن تمام شد اما وقتی رفتیم که سوار ماشین ها شویم باور کردنی نبود ماشین ها زیر برف بودند و برف شدید و ریز امده بود متاسفانه ماشین ها نتوانستند که از سر بالایی بالا بروند و همه در برف ماندیم . یک ساعت منتظر بودیم که راه باز شود اما فایده نداشت . اقای پدر زیر برف با کت و شلوار مشکی وکفش های براقش مجبور شد تا زنجیر ببند و با زحمت زیاد این کار را کرد اما راه باز نشد تا ما با زنجیر هم برویم .
ساعت دو ونیم شب شده بود و سی یاچهل ماشین در برف مانده بودند و جا هم برای خوابیدن همه ی ادمها نبود . بعد به واحد دوست بابا رفتیم و نزدیک به ۱۵ نفر دیگر هم امدند. من خوابیدم . اما مادرم گفت ساعت سه دوباره با بابا رفتن بیرون تا زن دایی شهین وشوهرش را که در ماشین وزیر برف نشسته بودند بیاورند . ان شب خیلی از ماشین ها نتوانتسند بالا بروند تا به تهران برگردند. امروز هم خاله اعظم گفت ما دو زنجیر بستیم و تا میدون شهران امدیم اما بعداز میدون شهران زنجیر پاره شده و مجبور شدن تا خانه وزیر برف ان هم دو شب به بعد مجبور شدن پیاده بیایند .
بابا من را ساعت ۹ بیدار کرد و قتی بیدار شدیم افتاب افتاب بود و راه باز شده بود سوار ماشین شدیم و به خانه امدیم زود لباس عوض کردیم وبه مدرسه هایمان رفتیم . ظهر هم خانه باب جون رفتیم وبا مادم وخاله ها و عزیز و خاله اعظم و فک فامیل به پا تختی رفتیم و این بود عروسی عجیب و غریب وفراموش نشدنی دایی .
بابا و مامان هردو گفتند جای عموها وباباجون وعزیز خیلی خالی بود.
شاید فردا عکس هایی را اینجا بزارم