کلاس زبان

 سلام
من به همراه آقای پدر به اموزگشاه زبان رفتیم و من ثبت نام کردم . کلاس های زبان کیش  خوب نبود  و آقای پ در راضی  نبود  الان در یک آموزشگاه دیگر ثبت نام کردم و کتاب و سی دی هم گرفتم . شب ها تقریبا هرشب به پارک رفتن و سولقون رفتن و گشت وگذار می گردد .  ساعت 12 شب به بابا گفتم دوس دارم جیگر بخورم و گفت : اماده بشید بریم بیرون رفتیم اول جاده کوهسار و در یک باغ نشستیم تخت ما زیر یک درخت توت بود و با د که می امد توت روی سر ما می ریخت . من سردم شد ورفتم از صندوق عقب ماشین پتو اوردم .  جیگر ها را که خوردیم و کمی شوخی کردیم ساعت از یک هم گذشته بود .
یک خبر  بد هم شد دایی وزن دایی  که مسافرت رفته بودن خلخال  و سرعین و...در برگشت  به علت  سرعت زیاد چپ کرده  اند و در دره افتادند  خدارا شکر چون ماشینشان   محکم بوده   هر دو سالم هستند  اما مزدا 3  کاربنی را  خیلی خراب کردند و مجبورند بفروشند  . همه از سالم بودن عروس و داماد چند ماه قبل خوشحال هستند .
الان هم من گیلاس شستم و می خواهم بروم بخوررررررررررررم

خرید من

امروز ما به تیراژه رفتیم و با اقای پدر و مادر بودم . اول به فروشگاه ادیداس رفتیم که جنس های اصلی ادیداس را می فروشه و مامان یک شلوارک ادیداس خرید .

بعد به فروشگاه های اسباب بازی رفتیم انجا همان میز لوازم ارایش را دیدم و بابا گفت بریم بخریم وقتی رفتیم داخل از هایپر خیلی گرونتر می داد می گفت ۶۵۰۰۰تومان بعد به یک فروشگاه دیگه که بزرگ هم بود رفتیم همان را از هایپر کمتر می داد ۳۹۰۰۰تومان مادر خانمی گفت : اخه این چیه حتی روی صندلیش نمی تونی یک عروسک بزاری . اقای پدر سه چیز پیشنهاد کرد . اول یک تخته سیاه و تخته وایت برد که پایه هم داشت با قیمت۵۰۰۰۰ تومان دوم یک میکروسکوپ که اشیارا ۳۰۰بار بزرگتر می کرد با قیمت۶۵۰۰۰تومان و یک تلسکوپ که سطح ماه را هم با ان می شد دید که ۱۲۰۰۰۰بود اما من یک چیز دیگر را دیده بودم و فقط ان را می خواستم یک بی بی ناز که گریه می کرد می خندید اخم می کرد و خر و پف . پدر و مادرم هم خوشحال شدند و زود قبول کردند اگه گفتید چرا چون قیمتش ۲۹۰۰۰تومان بود .....ما به خانه امدیم ومن از ماشین که پیاده شدم خیلی زود به دوستام بی بی رانشان دادم و همه به نوبت او را بغل کردند .امشب می خواهم برایش اسم انتخاب کنم    

امان از دست بابا یا کارت ها ؟

 من وبابا به فروشگاه هایپر که خیلی بزرگ است و نزدیک ما هست رفتیم تا من جایزه خودم را انتخاب کنم . پارکینگ جا نداشت و ما کنار اتوبان پارک کردیم .

وارد شدیم اول رفتیم قسمت لب تاپ و تلفن ها را دیدیم که من اعتراض کردم و گفتم مگه اومدیم تلویزیون و لب تاب بخریم  . بعد به گشت و گذار در هایپر پرداختم وقتی به قسمت اسباب بازی ها رسیدیم من خیلی ذوق کردم و بعد از کلی چرخیدن و نشان دادن چیز های مختلف واقعا نمی دانستم چی انتخاب کنم .

من عاشق وسایل باربی هستم و تقریبا بیشترش را دارم . اخرش تصمیم گرفتم ویک ست کامل وسایل آرایش باربی را با میز وصندلی انتخاب کردم به بابا گفتم چنده و گفت ۴۹۰۰۰تومان خوشحال شدم چون من فقط تا ۵۰۰۰۰تومان می توانستم انتخاب کنم .

 جعبه را برداشتیم و با اینکه اندازه  قد من بود اما دوست داشتم خودم ان را بگیرم . بعد یک چرخ دستی برداشتم و کادویم را در ان گذاشتم . وبا اقای پدر شروع به چر خیدن کردیم . 

پرتقال قاچ شده و بدون پوست وشیر کاکائو و کلی شکلات و تی تاپ و کیک ومیگوسوخاری و مرغ برگر و همبرگر و دوغ و یک تلفن پاناسونیک به قیمت۷۷۰۰۰تومان و ....انتخاب کردیم و در چرخ دستی ریخیتم متاسفانه خانم فروشنده تلفن کارت پول بابا را چند بار زد و اخرش نتونست از ان پولی کم کند و کارت را سوزاند اقای پدر که فکر نمی کرد خریدش زیاد شود و پول همراهش نبود چاره ای نداشت که چرخ دستی را دوباره بچر خاند وهمه جنس ها را که به زحمت جدا کرده بودیم به فروشگاه بر گرداند من خیلی خیلی ناراحت شدم و گفتم بابا خیلی بدی اخه ادم با یه کارت میاد خرید ....اقای پدر فقط می خندید و می گفت اشکال نداره خاطه خوبیه برای وبلاگت ....من از کارت بانکی بدم میاد خیلی هم بدم میاد  .

شب ساعت ده به خانه امدیم . اقای پدر که ناراحتی من را دید خواست دوباره برگردیم اما مامان گفت فردا هم هست . اقای پدر گفت پس  برویم سولقان و به سولقان رفتیم و تا ساعت یک یا یک ونیم شب به خانه امدیم .

هدیه مادر بزرگ

امروز عزیزم به خانه ما امد وقتی کارنا مه ام را دید . من را بوسید و یک هدیه خیلی قشنگ به من داد عزیزم به من طلا هدیه داد . شب پدر بزرگم هم امد او هم به من ۵۰۰۰۰ریال هدیه داد . راستی قرار است این هفته با بابا برای خرید هدیه بروم . من حیوان می خواهم  اما اقای پدر می گوید چون از تا به تا (همستر عزیرم) خوب نگه داری نکردم برای بار دوم حیوان نمی خرد . من می گویم یا مرغابی یا اردک یا مرغ مینا یا سنجاب برایم بخرد اما  موافقت نمی کند .اخه تقصیر من چیه که تا به تا تو جاده کاشان مرد و همان جا هم دفن شده است !!!!

کباب دختر و بابا

امروز من و مامان وبابا به کوهسار رفتیم و گوشت گوسفندی را که دیشب مامان در مواد مختلف خوابونده بود را بر داشتیم و دریک الاچیق خنک نشستیم و اتشی روشن کردیم . ذغال که شد من واقای پدر کباب چنجه را حاضر کردیم و خوردیم . وسط های خوردن اقای پدر با ضبط ماشین اهنگ هم برای مان گذاشت  . کمی دراز کشیدیم و بازی کردیم و به خانه امدیم . من غروب دوچرخه سواری کردم و افتادم و سینه ام زخمی شد . اقای پدر خیلی غصه خورد . الان هم دارم مثنوی می خوانم . امشب من در اغوش  پدر بزرگ مهربانم می خوابم 

اغاز تایپ

بابا نوشت :

 سارا شروع به تایپ کردن مطالب وبلاگش کرده است فکر کنم برخی دوستان نا مهربان از این به بعد از شر غلط های دیکته ای و نگارشی من راحت خواهند بود . من این اغاز را به سارا ی خوبم تبریک می گم .

استخر

اداره به مادرم گفت : مدیریت استخر را قبول می کنی ؟ مادرم قبول کرد . ماصبح روز دوشنبه به استخر رفتیم  من همهی سانس ها را در آب بودم یعنی از ساغت 11 تا 7غروب . چشم هایم سرخ شد چون زیر اب چشم هایم را باز می کنم . ساعت 6 مادرم ودوستش وارد استخر شدند .

روز کارنامه

شب من راحت بودم . هر چند کمی نگران بودم که نکند یکی از درس هایم بیست نشود . صبح که از خواب بیدار شدم  با مادرم به مدرسه ام رفتیم تا کارنامه ام را بگیرم . بعدبه کلاس سوم 3 رفتیم. از خانمم کارنامه ام  را گرفتیم.بعدمادرم به خانم من سکه ا ی طلایی هدیه داد.خانمم با خجالت گفت:  این کار ها چیه ما فقط وظیفه خو درا انجام دادیم.!مادرم گفت: نه شمایک سال برای سارا  زحمت کشیدید و با این چیز ها نمی شود جبران مهربانی شما را کرد. بعد  با خانمم خداحافظی کردیم وسوار ماشین  شدیم  . کارنامه من همه درس ها بیست شده بود اقای پدر هم به من تبریک گفت و کلی خوشحال شد و مرا بوسید . 


بابا نوشت

دیروز سر انجام امتحان های سارا تمام شد و دختر یک گام به کلاس چهارم نزدیکتر شد . سارا این روز ها بزرگتر و عاقلتر نشون میده و با حرف زدن و گفتن برخی اشتباهات به او کمتر دوباره انها را تکرار می کند . علاقه اش به شنا و دوچرخه سواری و کمی ارایش و ست کردن لباس را بیشتر نشان می دهد و لج بازی های مادر و دختر خیلی کمتر شده است . باید منتظ کارنامه ماند تا یک روز باهم برای انتخاب و خرید جایزه اش اقدام کنیم .

از قبل از امتحانات اصرار زیادی داشت که دو چرخه اش سرویس و در اختیارش قرار داد شود که با او گفتگو شد و قرار شد بعد از امتحانات این کار را برایش بکنم . امروز باید دو چرخه اش را تحویل دهم . دیشب سارا وخاله وبابا جون و عزیز و دایئش و دختر عمو همه با هم بودند .

روز مادر

چند روزه که باباجی اینا خونشون را تخریب کردند و اسبا ب کشی کردند .بعضی شباها خونه ما می خوابند .روز مادر ما به خونه عزیز رفتیم دایی علی وزن دایی و دایی قاسم وزن دایی و خاله زاده و حسین و عمو وخاله سمی هم بودند کلی خوش گذشت بعد پشت بوم رفتیم ومن و حسین بازی کردیم . ساعت یک به خونه برگشتیم .

نمایشگاه گل و گیاه قسمت 2

این هم قسمت دوم گزارش تصویری بازدید من از نمایشگاه  در قسمت سوم هم فقط گل ها را برایتان می گذارم . تا تصویر من از قشنگی گل ها کم نکند


این هم طراحی زیبا توپ و دروازه گلی که من در حال پنالتی زدن هستم

این هم یک عالمه رولت چمن


سارا در نمایشگاه گل و گیاه

امروز بابا که امد مامان و من پیشنهاد کردیم که به نمایشگاه گل و گیاه برویم . اقای پدر با این که خسته بود قبول کرد و رفتیم جای همه ی شما خالی گزارش تصویری اول را که بیشتر عکس ها ی فضای باز نمایشگاه است را ببینید

چاپ عکس یا اسم مورد نظر شما برروی گل های طبیعی

من و اقای پدر


ورزش سارا وبابا

افتاب که غروب کرد اقای پدر به خانه امد و من از او خواستم که با هم به ورزش برویم . من گرمکن سفید م را پوشیدم واقای پدر هم کفش و لباس ورزشی پوشید و شروع به دویدن کردیم . بعد به یک پارک رفتیم و کلی با وسایل ورزشی بازی کردیم . بعد روی چمن ها دراز کشیدیم و من وبابا به شکل سازی به ابر ها وستاره ها مشغول شدیم . بعد در حالی که درباره خیلی چیز ها با هم حرف می زدیم به خانه امدیم زردالو خوردیم و بعد شام و من خوابیدم

من به نمایشگاه کتاب رفتم

یک روز پدرم با دوستاش به نمایگشاه کتاب می خواست برود . و نمی توانست من را با خودش ببرد و به من قول داد من را فردا به نمایشگاه کتاب و فقط سالن کودک و نوجوان ببرد . بعد یک روز با پدر بزرگ و مادر بزرگم به نمایشگاه رفتیم  ما اب و پرتقال وشیرینی مخصوص جنوب همراه بردیم . من و پدرم از پدر بزرگ و مادر بزرگ جدا شدیم ما مستقیم به سالن کودک ونوجوان رفتیم و پدر بزرگ ومادر بزرگ به غرفه کتاب های قرانی رفتند .

پدرم به من گفت تا سی هزار تومن می توانی خرید کنی . من یک کتاب خریدم بنام گرد افرید خریدیم . گرد افرید یک زن قهرمان و بزرگترین زن ایرانی است ما دو جلد کتاب او را خریدیم وبعد قصه های پر ماجرا و کتاب دختر شاه پریان ومجمو عه اموزشی سنا که برای نقاشی است  و گربه خانگی من و زندگی نامه ارش کمانگیر را خریدیم چیستان را خریدیم  پدرم هم دو کتاب خرید یکی عربی ویکی هم شعر های مولانا را خرید . دوساعت گذشت و چون خاله ازاده مهمان ما بود تصمیم گرفتیم بر گردیم وقتی به ماشین رسیدیم دیدیم که ماد بزرگ غرفه کتاب های قران را خالی کرده و کلی خریدکرده است . وقتی به خانه رسیدیم پاندا (حسین پسر خاله ام ) و خاله و عمو صالحی رسیده بودند . ما غروب همراه عزیر و بابا جون و عمو صالحی وحسین و خاله وهمسایه بالایی به سولقون رفتیم و توت خوردیم و بعد به کنار رودخانه رفتیم ان جا هم درخت های توت بود و من و نوه ی همسایه بالایی و پاندا بالای درخت رفتیم که من از همه بالاتر بودیم یک عالمه توت خوردیم و درروخانه بدون جوراب و کفش به رودخانه رفتیم  و بعد سوار ماشین شدیم و به خانه امدیم

من و موالانا و فردوسی و رستم

دیروز بابا گفت یه هدیه برات دارم اگه گفتی چیه ؟ من گفتم: کتاب؟  بابا گفت :ای شیطوووووووون . وزود هدیه رو داد به من وگفت این هدیه امانت هست !! و باید بعد از خوندن به صاحبش برگردونم .

راستش اولین بار بود کتاب امانتی غیر زا کتابخانه مدرسه مان می گرفتم . اسم کتاب قصه های مثنوی بود . بابا درباره مولانا کمی برایم گفت و من از قبل هم از مولانا خوشم امده بود . این کتاب ۶ جلدی است و من تند تند می خواهم بخوانم تا به جلد ۶ برسم . امروز کلی مثنوی خوندم غروب بابابا و مامان به خونه خاله رفتیم وشام انجا بودیم ساعت یازده ونیم که برگشتیم من باز هم مثنوی خوندم و الان ۵ داستان مثنوی رو خوندم . چقدر قصه های مثنوی جالبه .

 راستی من همزمان شاهنامه هم میخونم اما شاهنامه را باید بابا بخوند و اکنون جلد چهارم شاهنامه هستم داستان جنگ کاووس شاه با شاه هاماوران . من از شاه هاماوران بدم میاد چون کاووس سودابه دختر شاه هاماورن را عروس خودش کرد اما پدر زن کاووس که همان شاه هاماوران با نامردی کاووس و گیو گودرز و بهرام را اسیر کرده .

تا اینجا رسیدم که رستم نامه ای به شاه هاماوران نوشته وبه او گفت تو از سگ هم کمتری . چقدر دلم میخاد رستم کاووس را نجات بده وبزند تو دهن این شاه هاماوران

جشنواره مدرسه ی من

خانم معلم گفته بود هرکس لباس محلی داره بیاره اما همراه با اون غذای محلی هم باید داشته باشد .

من از بابا خواستم تا کبه درست کند کبه غذای مورد علاقه بابا است که عزیزجونم خیلی خوب درست می کند . اما چون شب بود اماکن اماده کردن غذا نبود . شب لباس محلی که امسال عید عمه ی عزیزم برام دوخته بود اماده کردم . صبح لباسم را برداشت و رفتم مدرسه زنگ اول درس خواندیم که ریاضی بود .

زنگ دوم رفتیم اتاق تکنولوژی و لباس های محلی مان را پوشیدیم و رفتیم در جایی که همه ی دختران ایرانی از همه جا بودند . بچه های کلاس های دیگر هم لباس زیبا داشتند کردی عربی گیلگی شمالی اذری  زاهدانی  غذا هم زیاد یکی از بهترین روز های مدرسه بود . همه از لباس من تعریف کردند ویکی ازدوستام گفت سارا لباس تواز همه خوشگل تر بود.وقتی از مدرسه امدم از مدرسه تا کاشانی برای باباتعریف کردم کلی خندید گفتم چرا می خندی؟گفت: مدرسه خوب همینه نه همش کلاس وریاضی

 

سفرنامه سارا2

هرسال در اخرین لحظه ما لباس ها را جمه می کردیم اما این بار هر روز کمی از وسایلرا مامان امده می کرد و تقریبا همه چیز اماده بود . شب من و مامان همه ی کادو هایی که باید من به بچه های فامیل بدهم  را کادو کردیم اقای پدر همه ی وسایل را شب تو ماشین گذاشت  . صبح زود ساعت شش و نیم بیدار شدیم و وسایل صبحانه رو برداشته وسوار ماشین شدیم .

تاقم هوا کاملا افتابی بود . بعد از قم هوا کمی ابری شد . اراک صبحانه خوردیم . از اراک به بعد هوا بارانی شد و ابری سیاه همه جار ا گرفت باران به شدت می بارید وحتی نزدیک بود مامان به ماشین جلویی بزند . ناگهان باران به برف تبدیل شد و انقدر برف بارید که جاده و اطراف سفید شد . ما همش به هوا که دیوانه شده بود می خندیدم و تند تند چایی می خوردیم .

بعد از اراک به بروجرد رسیدیم و بدون ورود به شهر بروجرد به خرم اباد رفتیم . در مسیر موقع بنزین زدن من به بابا کمک می کردم . وقتی به پل دختر رسیدیم ما ناهار خوردیم دل قلوه و جگر با نان محلی ودوغ محلی که از چادر عشایر خریدیم  ناهار ماشد . بعد از پلدختر به طرف استان ایلام رفتیم چون کسی که بابا با انها تصادف کرده بودند در شهری بنام دره شهر بودند جاده وطبعبت استان ایلام خیلی زیبا بود . بابامی گفت طبعبت اینجا ناشناخته است گفتم یعنی چی ؟ گفت : یعنی مردم کمتر به اینجا میان برای همین کمتر برای هدیگه تعریف می کنن و مسافر اینجا کم است . در این جاده یک تصاف خیلی بد دیدم یک موتوری زیر یک پراید مونده بود .

وقتی به خونه ی کسی که بابا با انها تصادف کرده بود رسیدیم انان با ما مهربان بودند و خیلی از ما خواستند تا شب مهمان انها باشیم ما کمی میوه ویک لباس برای دختر کوچکشان خریده بودیم به انها دادیم و شب نماندیم . اقایی که با بابام تصادف کرده بود خیلی مهربان بود چون ۲۰۰۰۰تومن به من عیدی داد من هم تشکر کردم و همه پولهایش نونونو بود بابا گفت چون خانمش معاون بانک است پول نو بهت داد داد و کلی خندیدم  .

بین دره شهر وابدانان یک کوه بزرگ است درباره درختان کوه حرف زدیم و فرقش را با کوه های تهران ازاقای پدر پرسیدم که جواب داد : این کوه از کوههای زاگرس است و بیشتر درخت هایش بلوط است راستش من بلوط خورده ام و وقتی که در اتش بندازی مثل ترقه صدا می دهد . اسم کوه هم کبیر کوه بود

جاده خیلی پر وپیج و خم بود اما خیلی خیلی زیبا بود و ماشین کم عبور میکرد در مسیر یک مینی بوس دیدیم که روش نوشته بود صادقیه باغ فیض  مادرم گفت : اینها همشهر هستند وبرایشان بوق زد مینی بوس هم که پلاک ۶۶ را دید کلی بوق زد و همه برای هم دست تکان دادیم .

از ابدانان باید به مورموری میرفتیم و تقریبا دیگر به تاریکی خوردیم . من خواب بودم به  نزدیکی منزل پدربزرگ که رسیدیم مادرم من را بیدار کرد و با صدای دیددید و بوق ماشین وارد حیاط شدیم و بازار بوس گرم گرم شد .   

نوروز نامه سارا1

سلام بعد از مدتها نوشته ها ی من درباره تعطیلات عید اماده شده و قراراسا از امشب سفرنامه ام را بنویسم.

ما همیشه چند روز قبل از عید وسایل مون را جمع می کردیم و به مسافرت عید می رفتیم . این دومین عید بود که قرار گذاشته بودیم در لحظه تحویل سال در خانه بمانیم . برای همین وسایل سفره را خریدیم و منتظر ماندیم تا سال تحویل برسد . یکی دو ساعت قبل از تحویل سال اقای پدر گفت بهتر است هر کدام از ما یک طرح برای چیدن سفره را اجرا کنیم بعد هر کس از سه رای رای بیشتری کسب کرد همان را به عنوان چیدن اصلی اجرا کنیم .اول مامان چید و فقط یک رای خودش را به دست اورد بعد من چیدم دو رای  وبعد بابا چید که او هم دو رای اورد و من وبابا با هم به صورت مشترک سفره را چیدیم و با تحویل سال همدیگه رو بوسیدیم ودعا کردیم و خوابیدیم .

صبح روز بعد به منزل بابا جی رفتیم و قرار گذاشتیم سوم حرکت کنیم .

عید انه 1

غروب من وپدر بزرگ و مادر بزرگ و مادر و بابایی به بازار ستارخان رفتیم . خیلی شلوغ بود و پلیس با زور خیبان ستار خان را باز کرد تا ماشین هم بتواند وارد خیابان شود . مادرم برای من یک تی شرت خرید و برای خودش هم خرید کرد . من دست پدر بزرگم را گرفته بودم و با داخل یم مجتمع شدم بعد من پدر و مادرم ا گم کردم و بعد ان ها را پیدا کردم . مادر بزرگم چند شاخه گل بزرگ خید که من به ان ها شاخک گفتم بعد مادر بزرگم که جلو می رفت گم شد من به پدر بزرگم گفتم : شاخک ها را نگاه کنی پیدا می شود و او زد زیر خنده .

ما به ماشین بر گشتیم اما اقای پدر و مادر خانمی با ناز کلی دیر امدند . درخیابان کاشانی ما دو سبزه به شکل خر گوش خریدیم راستی ما ماهی قرمز را از هایپر استار خریدیم دونه ای ۱۰۰۰تومن اما در ستارخان ماهی ۵عدد ۱۰۰۰تومان بود .

وقتی به خانه امدیم قرار گذاشتیم تا ساعت تحویل سال بیدار باشیم  . ما طی ده سال گذشته دومین بار بود که در خانه می ماندیم بخاطر همین هم خیلی دلم می خواست تا زود سال تحویل شود . بعد من وبابایم لباس ها نو پوشیدیم و من اهنگ کردی گذاشتم و کلی رقصیدیم بعد سفره هفت سین را چیدیم و قرار شد هر کس یک طرح بچیند و رای گیری کنیم . طرح من و بعد بابا بهتر بود و من وبابا با هم سفره هفت سین را چیدیم  جالب این که ما ایینه و شمع سر سفره نگذاشتیم .

بیست دقیقه مانده به سال تحویل من گفتم دراز بکشیم و همه دارز کشیدیم  و خوابمان گرفت لحظه سال تحویل مامان از خواب پرید و گفت زود باشید اما دیگه بی فایده بود چون بابا بیدار نشد .من از دست بابا ناراحت شدم و گریه کردم . بابابیدار شد و از سال تحویل برای من حرف زد بعد هم همدیگه را بوسیدیم و دعا کردیم و خوابیدیم .

صبح به خانه بابا جون رفتیم و تا ساعت ۴ ان جا بودیم نا هار خوردیم و حسین پاندا پسر خاله ام هم امد بعد ما خداحافظی کردیم و به پارک کو هسار رفتیم و عکس گرفتیم بعد به خونه ی ننه جون مادر پدر بزرگم رفتیم ان جا خیلی خوب وشلوغ بود و عمو مهدی وزنش از همه پذیرایی می کردند . عمو مهدی باباجون عمو عباس و عزیز و بابا به من عیدی دادند . بعد خدا حافظی کردیم و به خانه دایی احمد دایی عزیز رفتیم و ان جا هم کلی پذیرایی کردند و عیدی گرفتم شب به خانه امدیم و ماهی پلو خوردیم و عزیز وبابا جون و دایی احمد داداش مامان مهمان ما بودند بابا جون خسته بود زودتر رفت اما عزیز تا ساعت یکی و نیم ماند .

بعد از رفتن عزیز ما هم خوابیدیم   

تبریک

من عید را به همه دوستام تبریک میگم . اول از همه به بابا ومامان خوب و عزیزم به پدر بزرگ و مادر بزگ های تهران و جنوب ام به دایی ها و عمو های مهربونم به عمه ی عزیزم به خاله هام بخصوص خاله سمی جونم و به همه کسانی که اینجا میان به کسانی که اینجا سراغم را گرفتند . به هنر اموز حق التدریس که وبلاگ و ادرس نداره / به خاله خیلی نازنین و مهربون نازنین / به خاله ی شاعر م غزل که دو ماه به من سر نزده / به عمو شیرزاد نویسنده ودوست بابایی/ به خاله ی دکتر فاطمه حسنلو / به خاله ی ریاضیدان نسرین / به خاله بی وبلاگ فاطی اهوازی / به خاله معلم ابتدایی ها فریده  مهربون / به عرفان پسر عموی گلم / به عاطفه دختر عمویم /به مامان نازدونه های مهربون/ به بابای مهربون و به خانم معلم بندری  

 

 عید همه ی شما مبارک

عیدی مدرسه

امروز من ومامان به مدرسه رفتیم تا پیک شادی بگیرم و قتی به مدرسه رفتیم مدرسه تعطیل بود و خانم مدیر گفت : سارا جان مگر دیرورز مدرسه نبودی ؟ مامان گفت : نه دیروز بخاطر خطرات چهارشنبه سوری باباش اجازه نداد بیاد مدرسه . بعد من پیک شادی را گرفتم و خانم مدیر یک هدیه نوروزی قشنگ به من داد یک تقویم رو میزی خیلی زیبا  . ما هم عید را به خانم مدیر تبریک گفتیم . من عید را به خانم کشکولی و خانم فر هادی و خانم معلم عزیزمان خانم هادی بیگی تبریک می گم .

چهارشنبه سوری

شب که شد به  آقای پدر گفتم : بابا جونم چهارشنبه سوری کجا میریم ؟ بابا گفت : یادت رفته سال قبل تو چهارشنبه سوری پات سوخت ؟!!  من گفتم برویم جایی که ترقه نندازند فقط برقصن و شادی کنند .

اقای پدر خندید و گفت : همچین جایی بلدی ؟ و گفت حال یه جایی میریم .

در محله خودمان صدای انفجاز از بعد از ظهر به گوش میرسد و غروب تو کوچه یک کمد و یک میز تلویزیون و کلی چوب و کاغذ را راجمع کردند واتش روشن کردند بعد ما یعنی من و بابا جون و مامان سوار ماشین شدیم و گشتی تو شهر زدیم همه جا شوغ بود اما ما که اوضاع را خطر ناک دیدیم از ماشین پیاده نشدیم و سراغ خاله رفتیم خاله گفت خطرناکه وبیرون نیامد  بعد ما به به محله خودمان امدیم اخر های انش محله بود و بابا جون از روی اتش پریدمن صبر کردم تا اتش  کم شود وپریدم . خیلی خوش گدشت

حال و هوای عید 1

ما همیشه عید که می شد زود به خانه باباجون می رفتیم تا سال تحویل انجا باشیم اما امسال من دلم خواست تا خودمان سفره هفت سین داشته باشیم و بابا قبول کرد من هم تخم مرغ ها ی سفره هفت سین را اماده کردم . از بابا هم خواستم تا به من کمک کند .

گزارش تصویری عروسی

من هرچه از عروسی به یاد داشتم نوشتم . اقای پدر از بین ۲۰۰ عکس اجازه داد این عکس ها را تو وبلاگم بزارم و با معذرت از همه کد به دوستان خاص داده می شود .

دیدن عکس ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

عروسی دایی

صبح من وبابایی از خواب بیدار شدیم  و ساعت ۹ رفتیم خونه بابا جون . بابا و دایی میوه ها رو به باشگاه بردند تا برای شب شسته شوند . هوا ابری بود و برف می امد . ساعت ۱۲ بابا امد وگفت : خیلی مسیر باشگاه برفگیر و رفت وامد سخته و کلی از سخت بودن بردن میوه ها گفت وگفت این همه سالن وباغ و باشگاه غرب تهران هست اخه چرا الهیه !! .

بعد به خانه امدیم و ناهار خوردیم مامان را تا ارایشگاه رسوندیم . بعد بابا می خواست برای من یک کفش بخرد هر جا رفتیم به خاطر برف و جمعه بودن تعطیل بود بعد به دنبال مامان رفتیم و به خانه امدیم لباس ها وسایلمون را برداشتیم و به خانه عزیز رفتیم و قرار شد وقتی بابا اماده شد بیاد تا به سالن برویم .

ساعت ۶ راه افتادیم تا به الهیه که سالن انجا بود برویم . بابا گفت از نیایش برویم یا از فرحزاد و از فرحزاد رفتیم و خدارا شکر شهداری تقریبا راهها را باز گذاشته بود . وقتی به سالن رسیدیم تقریبا اولین یا دومین ماشین بودیم و راحت درپارکینگ رفتیم . بعد یکی یکی مهمونا امدند و کمی بعد قسمت زنان ومردان پر شد . من در قسمت مردانه وزنانه رفت وامد می کردم  تا اینکه زن دایی و دایی یعنی عروس و داماد با بوق ها ی زیاد امدند و همه خوشحال شدیم وبرایشان جیغ کشیدیم ووسوت زدیم ودست زدیم .

 دایی یک کت و شلوار سفید و پاپیون مشکی زده بود زن دایی موهاش رو درشت بافته بود و بالای سرش گذاشته بود لباس عروس قشنگی پوشیده بود و مثل فرشته ها و باربی ها شده بود .بعد کلی در قسمت زنانه زنها رقصیدند و خوشحالی کردند و دایی وقتی به قسمت مردانه رفت از بابایم خواست تا با دایی قاسم ساق دوش او باشند و مرد ها هم کلی برایش دست زدند و دایی به همه میز ها رفت وبه همه دست داد و بعد در کنار بابای من ودایی قاسم نشست . بعد دوستان دایی حسابی رقصیدند و کلی پول بهش دادند  .

بعد شام خوردیم شام سلف سرویسی بود و ماهی  و جوجه کباب و زبان و باقالی پلو با ماهیچه و مرغ و سالاد اولویه وسالا دهای مختلف و ژله و کارامل و کلی خوراکی دیگر که من نمی دانم روی میز ها بود و همه مشغول غذا خوردن شدیم . بعد از شام هم من در قسمت خانم ها بودم که صدای بابایم از بلندگو ها امد و همه تعجب کردیم .

من اولش فکر کردم اشتباه شده اما نه بابا از همه تشکر کرد و به دوستان دایی گفت: مسیر حرکت ماشین عروس از پارک وی بعد اتوبان چمران و بعد اتوبان نیایش و بعد اتوبان ایران پارس و بعد جاده سولقان است و چون جاده  مسیرمثل جاده شمال باریک و  خطرناک هست حتما سبقت نگیرند و در یک ردیف باشند بعد از حرفهای بابا صدای جیغ و دست و سوت زنانه و مردانه بلند شد .

 بعد عروس و داماد سوار ماشین شدند و ماهم سوار ماشینمان شدیم وراه افتادیم ما اهنگ کردی را تا اخر زیاد کردیم و همش پشت سر ماشین عروس بودیم در اتوبان چمران انها را گم کردیم بعد در نیایش پیدایشان کردیم و دوباره در سر دار جنگل گمشان کردیم ودر ایرن پارس پیدایشان کردیم بعد در اول جاده سولقان به عروس و داماد گفتیم که بروند و راه را باماشین دایی قاسم بستیم و بابا و دایی قاسم به همه گفتند دیگه از هم دیگه سبقت نگیریم چون ماشین عروس نداریم .

بعد را ه افتادیم اما اقای پدر باز سبقت هم گرفت من گفتم اگر مثل جاده خوزستان باز پشت سری  به ما جا نداد چکار میکنی و اقای پدر گفت راست می گویی .  عمو مهدی مامان هم به مامان گفته بود : بابای سارا که این همه سفارش کرد خودش تند رانندگی می کند !!

بعد به مجتمع باباجون اینا رسیدیم و انجا من با منیر و شایلین کلی رقصیدیم و دویدیم و با زهرا هم رقصیدیم . بعد بابا یک چیزی در گوش دایی علی گفت و چند دقیقه بعد جشن تمام شد اما وقتی رفتیم که سوار ماشین ها شویم باور کردنی نبود ماشین ها زیر برف بودند و برف شدید و ریز امده بود متاسفانه ماشین ها نتوانستند که از سر بالایی بالا بروند و همه در برف ماندیم . یک ساعت منتظر بودیم که راه باز شود اما فایده نداشت . اقای پدر زیر برف با کت و شلوار مشکی وکفش های براقش مجبور شد تا زنجیر ببند و با زحمت زیاد این کار را کرد اما راه باز نشد تا ما با زنجیر هم برویم .

ساعت دو ونیم شب شده بود و سی یاچهل ماشین در برف مانده بودند و جا هم برای خوابیدن همه ی ادمها نبود . بعد به واحد دوست بابا رفتیم و نزدیک به ۱۵ نفر دیگر هم امدند. من خوابیدم . اما مادرم گفت ساعت سه دوباره با بابا رفتن بیرون تا زن دایی شهین وشوهرش را که در ماشین وزیر برف نشسته بودند بیاورند . ان شب خیلی از ماشین ها نتوانتسند بالا بروند تا به تهران برگردند. امروز هم خاله اعظم گفت ما دو زنجیر بستیم و تا میدون شهران امدیم اما بعداز میدون شهران زنجیر پاره شده و مجبور شدن تا خانه وزیر برف ان هم دو شب  به بعد مجبور شدن پیاده بیایند .

بابا من را ساعت ۹ بیدار کرد و قتی بیدار شدیم افتاب افتاب بود و راه باز شده بود سوار ماشین شدیم و به خانه امدیم زود لباس عوض کردیم وبه مدرسه هایمان رفتیم . ظهر هم خانه باب جون رفتیم وبا مادم وخاله ها و عزیز و خاله اعظم و فک فامیل به پا تختی رفتیم و  این بود عروسی عجیب و غریب وفراموش نشدنی  دایی .

بابا و مامان هردو گفتند جای عموها وباباجون وعزیز خیلی خالی بود.

شاید فردا عکس هایی را اینجا بزارم

جهاز برون زن دایی !

خب بعد از خرید ها به گل فروشی  رفتیم و یک گلدان بزرگ مصنوعی برای مراسم جهاز برون زن دایی خریدیم و امدیم خانه . ناهار قرار بود مهمون مامان باشیم در هایپر استار کباب و جوجه و مرغ سوخاری و کشک بادمجون وته چین و خورش و یکی دو تا غذای یونانی کیلویی فروخته می شد اما بابا گفت این جا جایی برای نشستن و خوردن غذا نیست و حوصله بردن غذا بیرون را ندارد . برای همین خوش بحال مامان شد و امدیم خانه ناگت میگو را مامان زود اماده کرد و خوردیم .اقای پدر به من گفت : دختر خوبی باشم

مامان و من اماده شدیم و به مهمانی زن دایی رفتیم و هدیه را به زن دایی دادیم . هیچ مردی در مراسم نبود چون جهاز برون یک برنامه و کار زنانه است. خاله هایم دوتا و مادر بزرگم ومستاجرمادر بزرگم و  زن دایی مادر بزرگم و خواهر پدر بزرگم و خواهر های زن دایی ام و دختر عمویش و فک وفامیل و زن عمو عباس و خیلی ها بودند  خانم ها می رقصیدند . من دویدم و به اتاق زن دایی ام رفتم یک دفعه روی فرش سر خوردم و خوشم امد و یکی بازی کشف کردم . گفتم بچه ها بیاید این بازی را بکنیم و همه امدند . ان قدر این بازی را کردیم تا آش هم رسید و مشغول اش خوردن شدیم . دوباره ما بازی کردیم و مهمانی تمام شد . نمی دونم چرا زن دایی کادو هارا باز نکرد !! به خانه عزیز رفتیم و قابلمه اش خاله را پر کردیم واورا به خانهشان سانیدم وبه خانه امدیم .

شب من برای اقای پدر کیوی وسیب و پرتقال پوست کندم و برش های قشنگ زدم و گفتم بفرمائید : ارباب اقای پدر می خورد و می گفت : میوه خوردن از دست تو چقدر خوشمزه است !!! 

خواص توت فرنگی

امروز بعداز ظهر با مامان و بابا به فروشگاه هایپر استار رفتیم . از ان جا خرید های خانه را بابا و مامان انجام دادند من هم هوس توت فرنگی های چاق و چله کردم مادرم گفت توت فرنگی ویتامین ث دارد . وگفت ویتامین ث برای پوست و لثه و این که دیر بیمار شویم خیلی خوب است . بعد هم به گل فروشی رفتیم . بعد به خانه امدیم تا اماده مراسم جهاز برون زن دایی گلناز شویم .

این هم عکس توت فرنگی که خودم گرفتم و کلی بابا تعریفم داد که چقدر تو عکاس خوبی میتونی بشی و......

 

اولین نماز من بعد از سن تکلیف

این هم عکس های من با چادر نماز و سجاد ه جشن تکلیفم  ونمازی که باد مامان عزیزم خوندم

      

 

     

  

 

جشن تکلیف

چند وقت پیش خانم معلم ما گفت : بچه ها قراره برای شما جشن تکلیف بگیریم . هر کس چادر می خواهد ۲۵۰۰۰تومان بیاورد و هر کس می خواهد برای کیک و خوراکی ۸۰۰۰تومان بیاورد .

من ۲۵۰۰۰تومان بردم و ۵ روز بعد چادر ها را به ما دادند و باد چادر های یاسی ونباتی مان از ما عکس گرفتند گذشت تا روز سه شنبه که خانم معلم خبر داد چهارم اسفند جشن تکلیف برگزار میشود.

من شبچادر نماز و دفتر مشق و جامدادی را داخل کیف چادر نمازم گذاشتم  و خوابیدم که صبح زود بیدار بشوم .صبح به مدرسه رفتم خانم گفت : ساعت ۹به نماز خانه میرویم تا جشن را بگیریم .ساعت هشت ونیم چادر هایمان را سر کردیم و در حالیکه چادر ها را به سر کرده بودیم نیم ساعت با هم حرف زدیم .

خانممان گفت : صف ببندید و ما صف بستیم و به نماز خانه رفتیم اول کلاس ۱/۳امد و نیایششان را خواندند و گروه سرودشان هم سرود خواندند و بعد هم دکلمه خواندند .بعد یک دختر بنام ایدا امد و ویولن زد و اهنگ نازنین مریم را بسیار زیاد زد .

بعد نوبت به کلاس ۲/۳رسید انها اول دکلمه خواندند و بعد سرود وبعد نیایششان را خواندند.بعد هم نوبت به کلاس ۳/۳که کلاس ما بود رسید اول گروه سرود که من هم جزشان بودم سرود خواندند بعد دکلمه و در اخر هم نیایش .خانم مدیر ما هم گفت : دختر هایم شما به سن تکلیف رسیده اید . باید نماز هایتان را بخوانید بعد هم عکس های مان را که قبل از مراسم گرفته بودند به ما داد ند  عکس ها قاتی پاتی بود  بعد عکس گزوهی گرفتیم و با موز وکیک و شیر کاکائو و شکلات از ما پذیرایی کردنند . بعد هر هکسی کفش هایش را پایش میکرد و به کلاس می رفت .

این بود مراسم جشن تکلیف ما

یک روز عالی

چند هفته ای می شد که خانم معلم رضایت نامه را به ما داده بود تا ما انها را به پدر و مادر هایمان بدهیم تا اجازه دهند  به استخر برویم . خانم مدیر گفته بود که قرار است  آموزش وپرورش به ما شنا یاد بدهد . در بیست و ششم دی ما صبح زود به مدرسه رفتیم و  سوار بر اتوبوس به استخر ورزشگاه آزادی تهران رفتیم . 

حال و هوای خوبی بود برای اولین بار از خدا می خواستم تا زود صبح شود تا به مدرسه برویم . خیلی روز خوب وشادی بود.چون ما همیشه همه ی درسها و اموزش هایمان فقط در کلاس درس است وبیشتر معلم ها برایمان حرف می زنند و ما گوش می کنیم  و از اینکه برای یاد گرفتن چیزی به بیرون از مدرسه وبه استخر می رویم خیلی خیلی خوشحال بودیم . وقتی که اتوبوس وارد مجموعه ازادی شدند بچه ها دست می زدند و می گفتند :

رسیدیم و رسیدیم

کاشکی نمی رسیدیم

تو راه بودیم خوش بودیم

 سوار لاک پشت بودیم 

این دنده واون دنده

  خسته نباشی راننده  

 رانندگیت عالی بود

جای مادرت خالی بود

ایشالله زنده باشی     

سال دیگه مکه باشی

وقتی وارد استخر شدیم . یک خانم بالای یک سکو رفت و گفت : این برنامه از طرف وزارت اموزش وپرورش است و یک کار تفریحی نیست  وشما برای بازی به اینجا نیا مده اید امروز بخشی از اموزش های مدرسه ای شما می باشد و تذکر داد که ناخن های شما بلند نباشد و در استخر ندوید . این خانم نیم ساعت حرف زد و همه چیز داشت شبیه کلاس های هرروز مان می شد که خدارا شکر حرفهایش تمام شد و مربی ها مهربون بچه هارا گروه بندی کردند .

به مدت یک ساعت و نیم استخر در اختیار مدرسه ما بود و بعد از ما مدرسه ای دیگر وارد استخر شد . در جلسه اول شناخت اب و اشنایی با استخر و خطرات را یاد گرفتیم  ودر جلسه دوم سر خوردن روی اب و در جلسه سوم پازدن کرال سینه  و دست دوچرخه را یاد گرفتیم قرار است ما ۱۲ جلسه به استخر برویم  .

من فکر می کنم که این یکی از بهترین برنامه هایی است که از کلاس اول تا سوم در مدرسه هایی که رفتم اتفاق افتاده است و فکر می کنم بیشتر بچه های ایرانی کلاس سوم از این برنامه خوششان بیاید و مثل من شب به شوق مدرسه رفتن زود بخوابند و زود بیدار بشوند .

 من فکر می کنم که اگر بیشتر برنامه ها ی مدرسه ای بیرون از کلاس باشد مدرسه ها قشنگ تر و باحال تر می شوند وبچه ها هم شاد می گردنند و همه چیز را خودشان تمرین می کنند و یاد می گیرند . من از وزیر آموزش وپرورش وخانم مدیر مان که این برنامه ی شاد و مفید را برای بچه ها ی سوم گذاشتند تشکرمی کنم و از او می خواهم که برای کلاس های چهارم و پنجم نگذارند چون ان ها به ما زور می گویند .

من کمی هم ناراحت هستم  چون وقتی به پسر عمویم که در شهرستان است گفتم که ما به استخر می رویم  گفت : این جا که استخر ندارد و ناراحت شد . از اقای وزیر می خواهم که  دانش اموزان کلاس سوم شهر ها ی کوچک وروستا ها هم برنامه های جالب و شاد مثل ما در مدرسه هایشان داشته باشند تا مدرسه های انها هم شاد باشد .