من خیلی وقته ننوشتم نمی دونم از کجا شروع کنم .

یک روز من وبابایی ومامان به خونه ی همکار بابایی در شهریار دعوت شدیم . شهریار نزدیکه تهرانه بابا میگه درخت وباغ زیادی داره و خوش واب وهوا است .

ساعت ۲ظهر انجا بودیم انها یک پسر بنام اریا داشتند من فکر میکردم روژین هم انجا است اما نبود ارایا هم هم جیغ می کشید و نمی زاشت من بازی کنم اون یک سال ونیم داشت و وقتی می خواستم به اسباب بازیی دست بزنم جیغ می کشید .

مامانها باهم درباره ی کار و مدرسه و بچه ها حرف زدند و بابا ها هم مشغول کامپیوتر بازی بودند .

وقتی بالای پشت بام رفتیم تازه فهمیدم که چرا بابا گفت باغ زیادی دارد باور کردنی نبود چقدر درخت !!!

شب ساعت ۱۲ به خانه برگشتیم .