سفر بابا
بعد از افطاری بابا باید برای انجام یک کار به خوزستان می رفت . من هر موقع به فکرم می رسید که بابا میخاد بره سفر گریه میکردم و با اشک او را بغل میکردم . این کار را بیش از ده بار انجام دادم برای همین مادرم کمی نگران بابا شد و دل شوره گرفت . راستش شاید باور نکنید تا حالا بابا بدون ما جایی نرفته و برای خودش هم سخت بود . برای همین به من می گفت تو هم بیا اما من وقتی گفتم میام که دیگه دیر شده بود . وقتی بابا را می رسوندیم تا اریا شهر من همش بغل بابا بودم . بابا رفت و من خیلی دلم براش تنگ شد بعد از برگشتن به خانه کلی گریه کردم . دوسسسسسسسسسسسسش دارم خب
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 14:9 توسط سارا
|