ما به افطاری خونه ی عزیزد عوت شدیم دایی قاسم و زن دایی هم امده بودند . چون شب قدر بود من ومامان وعزیز وزن دایی به خانها ی که مراسم شب قدر داشتند و خانمی بنام کاشانی روضه وقران می خواند رفتیم  . به او میگن خانم جلسه ای  . مادرم از جلسه های خانم کاشانی خوشش می اید چون که حرفهای خوب می زند و زیاد حرف نمی زند. مامان از ساعت ده به عزیز می گفت برویم و بالاخره ساعت ۱۲ بلند شدند با عجله آقای پدر ما را به محل جلسه که نزدیک هم بود رساند . از شانس ما تازه خواندن جوشن کبیر را شروع کرده بود .

وقتی وارد شدیم جا نبود رفتیم در اشپزخانه نشستیم بعد یکسری بلند شدند ورفتند واما رفتیم جایشان نشستیم اول حوصله ام سر رفت چون نمی فهمیدم چی میگن به مامان گفتم زنگ بزن دایی بیاد منو ببره اما دایی احمدم خونه نبود من هم نشستم و مشغول دعا کردن شدم راستش از این مراسم خوشم امد و از مامان خواستم شب قدر بعدی هم من را ببرد .