باز هم افطاری
دایی احمد که ار همه ی دایی ها کوچکتره سمند بابا جون را برده بود بیرون وپلیس ماشین رو خابونده بود بخاطر همین تغیراتی دربرنامه رفتن ایجاد شد قرار شد خاله وشوهرش وپاندا با ما بیان و عزیز وخاله سمی و دایی احمد با مزدای۳دایی علی باشند .
به هر حال وقتی به دنبال پاندا رفتیم از دور برای ما دست تکان داد و چون بابابای من خیلی دوست شده به نشانه دوستی یک مشت تو دهن بابا زد و همه از تعجب کلی خندیدم .
البته خاله و عمو او را دعوا کردند که این کار زشت بود ه است . وقتی به کرج رسیدیم اوووووووه یه عالمه مهمون بود .
غلام اینا ارین کو چولووووبا مامان و باباش زهرا بامامان وباباش زهره با مامان وباباش منیر با مامان وباباش و علی وزنش و خلاصه کلی شلوغ و از همه مهم تر دیگه خبری از اپارتمان نبود و حیاط بزرگ و سر وصدا وبازی.
یه بازی جالب این بود که وقتی بزرگتر ها مشغول حرف زدن بودنند ما در حیاط یک رقص گروهی کردیم و مثل فیلم های هندی هماهنگ رفصیدیم خیلی حال داد .
بعد مارا صدا زدند که بیایید شام بخورید . این بزرگتر ها هم همش که به فکر خوردن هستند یک ساعت قبل افطار زولبیا و اش و سوپ و خرما ونون وپنیر و سبزی و...خورده بودند .
در برگشت هم کلی شادی کردیم و به خانه امدیم .