نزدیک به اسمان
من ا ساعت اجازه گرفتم با دوستام بازی کنم . قرار شده بود برویم پاندا و خاله و عمو را هم ببریم . خاله باعث بی نظمی شد چون خاله در یکی از بیمارستانهای بزرگ تهران مدیر است دیر کرد . اخرش هم باعث شد خودمان برویم ساعت ۶و نیم راه افتادیم مامان چایی و گو جه ونون وپنیر و خرما اماده کرده بود هوا خیلی خیلی عالی بود از روستایی سولقان هم رد شدیم و به محل مورد نظر رسیدیم .
سوار اسانسور شدیم و بالای پشت بام نزدیک ترین جا به ستاره ها زیر انداز پهن کردیم بسم الله گفتیم و با خرماو چایی افطار کردیم خیلی خیلی جای خوبی بود صدای باد و جیر جیرک و چشمک ستاره ها و نو چراغ های روستا جای همه ی شما خالی .
بعد از افطار مادر خانمی با گوشی اهنگ زیبایی از شهرام ناظری گذاشت هرسه رو به اسمان دراز کشیدیم و دستهایمان را به هم زنجیر کردیم .بعد من وبابا قایم موشک بازی کردیم بابا هر جا قایم میشد زود پیدا می شد . بعد هم من وبابا مبارزه کردیم . دو ساعت ماندیم و به تهران بر گشتیم به خانه باباجون رفتیم دایی قاسم وزن دایی هم امدند باز هم بحث سفر و اصرار برای شمال و سکوت اقای پدر .
من کنار خاله سمی روی مبل نشسته بودم خاله سمی هم حالت ولو و وارفته نشسته بود چایی که لبه مبل گذاشته بود روی پای من ریخت و جیغ من و یا حسین عزیزو بلافاصله بابا شلوار من را عوض کرد و من با اب سرد از سو ختگی نجات پیدا کردم . خاله سمی ترسیده بود راستی امروز خاله ایینه ماشینش رو شکسته بود .
ساعت ۱۲ به خانه امدیم .