روز چهارشنبه من از مدرسه پیش مامان رفتم و وقتی که خونه رسیدیم مامان خانم گفت سارا جان کیفیت کو؟؟ من هم گفتم : مگه شما نیاوردید . مادر خانم گفت : نه   ناراحتی مامان از من و مامان از من ماند تاشب .  بابا کهاسترس اومد مامان با لبخند به بابا گفت سارا خانم فردا مدرسه نمیرندنیشخند . بابا با تعجبتعجب پرسید چرا سوال؟؟ مامان خانم گفت : من می خواهم فردا نرود . بابا با تعجبی عجیبتعجب تعجبگفت : مگه رفتن به  مدرسه دل بخواهی شده ؟؟؟ تعجب!!!!  هرچه مامان سعی کرد علت را نگه فایده نداشت و بابا انقدر گیر داد تا قضیه لو رفت ناراحتکه من بی کیف و کتاب شدمخجالت . بابا نگاهی خشمگین به من کرد و گفت : بهتر است کمی منظم باشی سارا خانم!!خجالت و رفت بیرون . شب که اومد از من پرسید : شما کارتون چیه ؟ من: ساکتساکت بابا  : شغل شما چیه : من : با غم زیاد دانش اموز .بابا: دانش اموز وسیله کارش رو جا می زاره ؟؟؟من: ساکتساکت  بابا : دیگه تکرار نشه   من : چشمگاوچران و این بود روزی که من بی کتاب و کیف شدم و مدرسه نرفتم وپنج شنبه کیف کردم  وامروزجمعه و من همچنان تعطیل و در حال حال کردن هستم .  می خواهیم برویم بیرون  شاید عکس هایشPhotographer برایتان گذاشتم .