سارا به مدرسه نرفت!!
روز چهارشنبه من از مدرسه پیش مامان
رفتم و وقتی که خونه رسیدیم مامان خانم گفت سارا جان کیفیت کو؟؟ من هم گفتم : مگه شما نیاوردید . مادر خانم گفت : نه ناراحتی مامان از من و مامان از من ماند تاشب . بابا که
اومد مامان با لبخند به بابا گفت سارا خانم فردا مدرسه نمیرند
. بابا با تعجب
پرسید چرا
؟؟ مامان خانم گفت : من می خواهم فردا نرود . بابا با تعجبی عجیب
گفت : مگه رفتن به مدرسه دل بخواهی شده ؟؟؟
!!!! هرچه مامان سعی کرد علت را نگه فایده نداشت و بابا انقدر گیر داد تا قضیه لو رفت
که من بی کیف و کتاب شدم
. بابا نگاهی خشمگین به من کرد و گفت : بهتر است کمی منظم باشی سارا خانم!!
و رفت بیرون . شب که اومد از من پرسید : شما کارتون چیه ؟ من:
ساکت
بابا : شغل شما چیه : من : با غم زیاد دانش اموز .بابا: دانش اموز وسیله کارش رو جا می زاره ؟؟؟من:
ساکت
بابا : دیگه تکرار نشه من : چشم
و این بود روزی که من بی کتاب و کیف شدم و مدرسه نرفتم وپنج شنبه کیف
کردم وامروزجمعه و من همچنان تعطیل و در حال حال کردن
هستم . می خواهیم برویم بیرون شاید عکس هایش
برایتان گذاشتم .