جمعه من وبابا و مامان تصمیم گرفتیم از تهران کمی دور شویم . من گفتم دلم برف میخاد و همه موافقت کردند . بابا گفت به سمت کوهای امامزاده داود میرویم و مامان چایی میوه بیسکویت را اماده کرد و راه افتادیم یه سر به خونه باباجی رفتیم باباجی گفت : من هم میام . خاله هم گفت من ومعصومه دختر دایی خودمون جدا میایم دنبالتون . راه افتادیم و رفتیم تا به برف رسیدیم شانسمون هم خوب بود و برف می امد چایی خوردیم و تخمه شکستیم و امدیم نرسیده به سولقان و جایی که باباجی اینا ویلاشون رو میسازن خاله سمی هم با ماشینش رسید . هوا داشت تاریک میشد که برگشتیم .

من بدون کلاه اعتراض بابا و خنده ی من

من و بابا