ماجراهای بابا وسارا 2
هوا که تاریک شد من وسارا و مادرش و دختر عمویش به یکی از مراکز خرید نزدیک رفتیم . سارا گفت که امروز تولد دختر عمویش است و من سر دختر عمویش را گرم کنم تا او ومادرش بتوانند هدیه های تولد را خریداری کنند !
سارا یک بافتنی و مقداری شکلات برای خودش خرید و برای دختر عمویش هم هدیه تولد را خریداری کرد.
وقتی که بساط تولد و کیک و کادو ها چیده شد متوجه شدم که شمع نخریده ام . سارا که متوجه مشکل شده بود گفت : خودتو ناراحت نکن و فقط نگاه کن من چکار می کنم !!
قوطی کبریت را آورد و با چوب های کبریت عدد ۲۱ را برسینه کیک تولد کشید . عاطفه هم در میان دست زدن های من وسارا و مادرش کبریت های تولدش را فووووووووت کرد .
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:10 توسط سارا
|