امروز مادر خانمی به همراه عزیز و خاله ازاده راهی سفری دل انگیز شده اند . سفر به کربلا. صبح من وسارا با مادر خانمی خدا حافظی رسمی و جدی کردیم و قرار شد که مادر خانمی با باباجی سارا و عزیز به ترمینال غرب بروند. اما من ساعت ۹ به مدرسه سارا رفتم و رخصت او را از معلم مهربانش گرفتم . سارا را برداشته و به خانه امدیم مادر خانمی کلی ذوق کرد و به بابا جی زنگ زد که ما خودمون میایم ترمینال سارا مادر خانمی را از زیر قران رد کرد و راه افتادیم به ترمینال که رسیدیم خاله ازاده و عمو صالحی و حسین گامبلو رسیده بودند . صحبت مسیر و تیب شناسی راهیان و ..شد در این اثنا مادر و خواهر یکی از شاگردان چند سال قبل جلو امدند خود را معرفی کردند و اظهار لطفی که بیشتر ناشی از بزرگواریشان بود نمودند . وسرانجام لحظه عجیب و غریب جدایی رسید . مادر خانمی وسارا گریه را اغاز کردند و از انسو حسین گامبوالو و خاله ازاده اشک می ریختند بابجی هم مثل همیشه فقط می خندید و در میان اشک و وشوق و تکان های دست مادر خانمی به سرزمین بین النهرین و دیار دجله وفرات و زیارت نجف و کربلا راهی شد.

سارا به شدت بی تابی می کند و هر چند ساعت یکبار یک فیلم می بیند و سپس  گریه می کند .

و بهانه مادرش را می گیرد . دقایقی قبل زنگ زدم و مادر خانمی جاده کربلا را تا ایلام طی کرده بود . او هم کم طاقت است و تا کنون ۶بار زنگ زده است .....سارا با گریه خوابید و من...