شب که شد به  آقای پدر گفتم : بابا جونم چهارشنبه سوری کجا میریم ؟ بابا گفت : یادت رفته سال قبل تو چهارشنبه سوری پات سوخت ؟!!  من گفتم برویم جایی که ترقه نندازند فقط برقصن و شادی کنند .

اقای پدر خندید و گفت : همچین جایی بلدی ؟ و گفت حال یه جایی میریم .

در محله خودمان صدای انفجاز از بعد از ظهر به گوش میرسد و غروب تو کوچه یک کمد و یک میز تلویزیون و کلی چوب و کاغذ را راجمع کردند واتش روشن کردند بعد ما یعنی من و بابا جون و مامان سوار ماشین شدیم و گشتی تو شهر زدیم همه جا شوغ بود اما ما که اوضاع را خطر ناک دیدیم از ماشین پیاده نشدیم و سراغ خاله رفتیم خاله گفت خطرناکه وبیرون نیامد  بعد ما به به محله خودمان امدیم اخر های انش محله بود و بابا جون از روی اتش پریدمن صبر کردم تا اتش  کم شود وپریدم . خیلی خوش گدشت