سفرنامه سارا2
هرسال در اخرین لحظه ما لباس ها را جمه می کردیم اما این بار هر روز کمی از وسایلرا مامان امده می کرد و تقریبا همه چیز اماده بود . شب من و مامان همه ی کادو هایی که باید من به بچه های فامیل بدهم را کادو کردیم اقای پدر همه ی وسایل را شب تو ماشین گذاشت . صبح زود ساعت شش و نیم بیدار شدیم و وسایل صبحانه رو برداشته وسوار ماشین شدیم .
تاقم هوا کاملا افتابی بود . بعد از قم هوا کمی ابری شد . اراک صبحانه خوردیم . از اراک به بعد هوا بارانی شد و ابری سیاه همه جار ا گرفت باران به شدت می بارید وحتی نزدیک بود مامان به ماشین جلویی بزند . ناگهان باران به برف تبدیل شد و انقدر برف بارید که جاده و اطراف سفید شد . ما همش به هوا که دیوانه شده بود می خندیدم و تند تند چایی می خوردیم .
بعد از اراک به بروجرد رسیدیم و بدون ورود به شهر بروجرد به خرم اباد رفتیم . در مسیر موقع بنزین زدن من به بابا کمک می کردم . وقتی به پل دختر رسیدیم ما ناهار خوردیم دل قلوه و جگر با نان محلی ودوغ محلی که از چادر عشایر خریدیم ناهار ماشد . بعد از پلدختر به طرف استان ایلام رفتیم چون کسی که بابا با انها تصادف کرده بودند در شهری بنام دره شهر بودند جاده وطبعبت استان ایلام خیلی زیبا بود . بابامی گفت طبعبت اینجا ناشناخته است گفتم یعنی چی ؟ گفت : یعنی مردم کمتر به اینجا میان برای همین کمتر برای هدیگه تعریف می کنن و مسافر اینجا کم است . در این جاده یک تصاف خیلی بد دیدم یک موتوری زیر یک پراید مونده بود .
وقتی به خونه ی کسی که بابا با انها تصادف کرده بود رسیدیم انان با ما مهربان بودند و خیلی از ما خواستند تا شب مهمان انها باشیم ما کمی میوه ویک لباس برای دختر کوچکشان خریده بودیم به انها دادیم و شب نماندیم . اقایی که با بابام تصادف کرده بود خیلی مهربان بود چون ۲۰۰۰۰تومن به من عیدی داد من هم تشکر کردم و همه پولهایش نونونو بود بابا گفت چون خانمش معاون بانک است پول نو بهت داد داد و کلی خندیدم .
بین دره شهر وابدانان یک کوه بزرگ است درباره درختان کوه حرف زدیم و فرقش را با کوه های تهران ازاقای پدر پرسیدم که جواب داد : این کوه از کوههای زاگرس است و بیشتر درخت هایش بلوط است راستش من بلوط خورده ام و وقتی که در اتش بندازی مثل ترقه صدا می دهد . اسم کوه هم کبیر کوه بود
جاده خیلی پر وپیج و خم بود اما خیلی خیلی زیبا بود و ماشین کم عبور میکرد در مسیر یک مینی بوس دیدیم که روش نوشته بود صادقیه باغ فیض مادرم گفت : اینها همشهر هستند وبرایشان بوق زد مینی بوس هم که پلاک ۶۶ را دید کلی بوق زد و همه برای هم دست تکان دادیم .
از ابدانان باید به مورموری میرفتیم و تقریبا دیگر به تاریکی خوردیم . من خواب بودم به نزدیکی منزل پدربزرگ که رسیدیم مادرم من را بیدار کرد و با صدای دیددید و بوق ماشین وارد حیاط شدیم و بازار بوس گرم گرم شد .