من به نمایشگاه کتاب رفتم
یک روز پدرم با دوستاش به نمایگشاه کتاب می خواست برود . و نمی توانست من را با خودش ببرد و به من قول داد من را فردا به نمایشگاه کتاب و فقط سالن کودک و نوجوان ببرد . بعد یک روز با پدر بزرگ و مادر بزرگم به نمایشگاه رفتیم ما اب و پرتقال وشیرینی مخصوص جنوب همراه بردیم . من و پدرم از پدر بزرگ و مادر بزرگ جدا شدیم ما مستقیم به سالن کودک ونوجوان رفتیم و پدر بزرگ ومادر بزرگ به غرفه کتاب های قرانی رفتند .
پدرم به من گفت تا سی هزار تومن می توانی خرید کنی . من یک کتاب خریدم بنام گرد افرید خریدیم . گرد افرید یک زن قهرمان و بزرگترین زن ایرانی است ما دو جلد کتاب او را خریدیم وبعد قصه های پر ماجرا و کتاب دختر شاه پریان ومجمو عه اموزشی سنا که برای نقاشی است و گربه خانگی من و زندگی نامه ارش کمانگیر را خریدیم چیستان را خریدیم پدرم هم دو کتاب خرید یکی عربی ویکی هم شعر های مولانا را خرید . دوساعت گذشت و چون خاله ازاده مهمان ما بود تصمیم گرفتیم بر گردیم وقتی به ماشین رسیدیم دیدیم که ماد بزرگ غرفه کتاب های قران را خالی کرده و کلی خریدکرده است . وقتی به خانه رسیدیم پاندا (حسین پسر خاله ام ) و خاله و عمو صالحی رسیده بودند . ما غروب همراه عزیر و بابا جون و عمو صالحی وحسین و خاله وهمسایه بالایی به سولقون رفتیم و توت خوردیم و بعد به کنار رودخانه رفتیم ان جا هم درخت های توت بود و من و نوه ی همسایه بالایی و پاندا بالای درخت رفتیم که من از همه بالاتر بودیم یک عالمه توت خوردیم و درروخانه بدون جوراب و کفش به رودخانه رفتیم و بعد سوار ماشین شدیم و به خانه امدیم