روزهای دور از مادر
خدا را شکر از بی تابی های ساعتی سارا کم شده امشب وقتی می خواست بخوابه متکای مادرش را می بوسید .غصه ام شد . ظهر با سارا نا هار را با هم رفتیم یک جای جالب بالای یک تپه و خوش گذشت . شب هم به خانه باباجی (بابا جون) سارا رفتیم . حسین اقا پسرخاله که او هم روز های بی مادری را تجربه می کند امده بود کلی با هم بازی کردیم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 17:29 توسط سارا
|