روز های دور از مادر
امروز صبح به مدرسه رفتم و کلی تو مدرسه شیطونی کردم ظهر اقای پدر دنبالم اومد و با هم خونه رسیدیم . من ظهر خوابیدم و مشق هایم ناتمام ماند . بابا کمی ناراحت بود . اما نفهیدم چرا!!تمام غروب من وبابا به خونه رسیدیم و کلی تمیز کاری کردیم . من به بابا گفتم بیا کاری کنیم مامان خوشحال بشود . بابا گفت چه کاری ؟ گفتم خوش امد بزنیم و خونه را تزئین کنیم بابا گفت فکر خوبی است اما اماده کردن همه چیز با تو و اجرا با من. من هم نوشته های خوش امد را اماده کردم و باقی مانده ی وسایل تولدم را به بابا نشان دادم و از انها استفاده کردیم بعد به ا به خونه بابا جی رفتیم و او تخم شتر مرغ را سوراخ کرد واقعا تخم مرغ به این بزرگی ندیده بودم.فردا هم مامان جوووووووووووونم میاد منتظرم زود فردا بشه عکسشو هم فردا میزارم میخام اول از همه مامان جونم ببینه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 23:45 توسط سارا
|