خب من وبابا صبح  دیر بیدار شدیم وصبحانه را از سوپری محل شیرو کیک خریدیم و در مسیر خوردیم .  و بابا من رابه مدرسه رساند . ساعت ۹و نیم بود که خانم ناظم ار خانم معلم خواست که من وسایلم را جمع کنم و به دفتر بروم . راستش فکر کردم اقای پدر امده که برویم استقبال مامان . اما وقتی که به دفتر رسیدم وااااااااااااااااااااااای خداااااااااااااااااااامن مامان جون رو دیدم همدیگر را سفت سفت بغل کردیم وتند تند بوسیدیم  و بیرون از مدرسه خاله جون وعزیزم را هم دیدم ودوباره فشار دادن همدیگر وبوس تکرار شد اونا همه مستقیم قبل از رفتن به خانه به دیدن من امده بودند  .سوار ماشین عمو صالحی شدیم و به خونه ی باباجی رسیدیم دای احمد و دایی قاسم وزن دایی و اقای پدر منتظر ما بودند و دودد اسفند سراسر کوچه رو گرفته بود . متاسفانه یک گوسفند هم در این میان قربانی شد و دود و خون با هم قاطی شد ه بود وبازار بوس و ماچ داغ داغ بود . مامان سوغاتی های منو هم بلافاصله داد . یک عالمه بادکنک های گنده - یک جفت کفش - یک عالمه لباس - عروسک ها - کلی نوشیدنی و شیرینی  ........عجب روز خوبی بود امروز