عروسک من
سلام
بعد از امدن مامان عزیزم
از کربلا یک شب همراه بااقای پدر
به مرکز خرید بوستان در پونک رفتیم کلی چرخیدیم
و حرف زدیم من هم ادامس می ترکوندم وااااااااااااااااااااای چه بارونی می اومد بابا می گفت سیل راه می افته و زیر بارون که به شدت به شیشه ماشین می خورد هوس خوانند گی کرد
و خوش بحالتان نبودید تنها من چتر همراهم اورده بودم . ان شب برای من شب جالبی بود چون اقای پدر ومادر خانمی یک عروسک برای من خریدند
. در مسیر برگشت یک اتفاق عجیب افتاده بود در خیابان سردار جنگل جسد یک مرد کنار پیاده رو افتاده بود و جمعی از مردم جمع شده بودند می گفتنند بارون که شدید شده و جوی اب مشخص نبوده و اب زده بوده بالا توی جوب افتاده و مردم مانع رفتنش بر اثر شدت اب به زیر یک پل کو چک شده اند اما نتوانسته بودند
نجاتش دهند اقای پدر می گفت : تهران خیلی شهر عجیبیه و هیچ جا به اندازه تهران جان ادم بی ارزش نیست . من که نفهیدم منظور با با چی بود . از انجا به بعد نمی دانم
چرا اقای پدر و مادر خانمی ساکت شدند . دو عروسکی که در نوشته قبلی برایتان گذاشتم مبینا و مینا هستنند . من اسم این عروسک را هم مونا گذاشتم . الان هم من وبابا و مامان مشغول دیدن فیلم هستیم![]()
این هم مونای سارا
