چند روزی بود بابا همش از من سوال می کرد برنامه امتحانی ندادند؟؟ و من می گفتم نه تا اینکه روز پنج شنبه که به مدرسه برنامه امتحانی را دادند و من ان را به اقای پدر نشان دادم . آقای پدر هم از خدا خواسته گفت : دیکتاتوریش گل کردو پشت سر هم  قوانین این روزهای امتحان را اعلام کرد: دیگر بازی اینترنتی ممنوع  فیتله و عمو پورنگ  محدود  ورفتن به خانه ی عزیز و خاله  وبازی کم درس خواندن و کار کردن بیشتر می شود . من هم بچه خوبی شدم و با کمک مادر خانمی مشغول درس خواندن شدم . و روز جمعه هم که امروز است با ته استکان مشغول کشیدن ساعت هستم و کمی دوباره بخوانیم رو نگاه کردم و به بابا گفتم اماده هستم . جالبه تاحالا از من نپرسیده است . در کتاب بخوانیم یک با هم بخندیم هست که برای شما می گذارم :

اولی : چرا اسب تو در مسابقه برنده نشد ؟

دومی : چون اسب من خیلی مودب است به اسب های دیگر می گو ید :

(اول شما بفرمایید ! )

این هم عکس های من :