سحرخیزی من /ترافیک بهشت زهرا وجر زنی بابا
امروز من آقای پدر را از خواب بیدار کردم .اگر من اقای پدر را بیدار نمی کردم مسافرت ما باز هم به تاخیر می افتاد . ماصبح ساعت ۷ راه افتادیم .در مسیر بیرون رفتن از تهران تا بهشت زهرا ترافیک شدید ی بود و به حساب بابایی حدود سه ساعت خارج شدن مااز تهران طول کشید . در اتوبات تهران قم خط های زرد ی که روی آسفالت است به هنگام عبور ماشین ها باعث صدایی می شود . وقتی نزدیک این صدا ها می شدیم آقای پدر مانند جادوگر ها می گفت : ای ماشین صدا بده
. و چند ثانیه نشده بود ماشین صدایی لرزه دار می داد . خیلی تعجب کردم
و از صندلی های عقب نیم خیز شدم گفتم . یه بار دیگه بگووووووو اما اقای پدر خیلی جدی می گفت : الان وقتش نیست
و وقتی من دوباره مشغول کار خودم میشدم باز هم اقای پدر گفت : ای ماشین صدا بده و ماشین فوری صدایی داد . کم کم ماجرای بریم جالبتر شده و وسوسه شدم گفتم اینکه کاری ندارد ببینید : وبه روش بابا و تن صدای او گفتم ای ماشین صدا بده اماماشین هیچ صدایی نداد
و خنده وقهقه ی بابا
کافی بود تا من اشکم جاری شود
و باعث شود مادر خانمی
پته ی بابایی را به اب دهد وراز جادوگری او را بر ملا کند . از این لحظه به بعد من وبابایی مسابقه گذاشتیم و هر کس زودتر متوجه خط های زرد رنگ می شد می گفت : ای ماشین صدا بده و رقابت سختی شده بود راستش را بخواهید آقای پدر خیلی خیلی جر زن است و وقتی من می گفتم ای ماشین صدا بده فرمان یا سرعت را جوری تنظیم میکرد تا ماشین صدا ندهد و باز هم خنده های
عجیب و غریبش را شروع کند
. شدت تقلب تا حدی بود که اشکهایم جاری شد و مجبور شوم برای دفاع از خودم مو هایش را بکشم وبر سر اودادبکشم
و بااو دعوا کنم
..................
ادامه سفر را با من باشید