رفتن به سیاه چادر و مزرعه
بعد از ظهر با بابا جی اینا و مامان و عمو مهدی و عمو منصور اینا به خونه دختر عموی بابایی رفتیم واز انها خواستیم ما را به عشایر ببرند انها هم قبول کردند و با هم سوار بر ماشین ها به عشایر رفتیم عشایر مردم مهربان و صمیمی هستنند انها از ما خیلی خوب با مهربانی پذیرایی کردند . داخل چادر سیاهشان خیلی تمیز و مرتب بود و تنورو لانه مرغ همه در یک جا بود . دوغ محلی به ما دادند جالب این بود که این سیاه چاد و عشایر تلویزیون هم داشتنند . دایی قاسم به سراغ الاغ رفت تا زن دایی الاغ سواری کند اما بقول بابایی الاغ فهمیده ای بود که فرار کرد و اجازه نداد ان همه ادم از او سواری بگیرند . من یک بره یک روزه را بغل کردم تا ان روز هر گز یک موجود یک روزه را بغل نکرده بودم وای چه مزه خوبی داشت. زن دایی و مامانی هم ان را بغل کردند . بعد به مزرعه رفتیم و کشت پیاز را از نزدیک دیدیم و انجا هم همه محلی و کردی رقصیدند . این روز هرگز فراموش نمی کنم
ادامه ی عکس ها را ببینید