من امروز صبح به مدرسه  رفتم. ساعت ۱۲ که مادر خانمی وقتی داشته  دنبالم می اومده قبل از اینکه جای پارک پیدا کنه ماشین امبولانس رو جلوی مدرسه دیده بود و بگفته خودش تمام وجوش را ترس گرفته بود که نکند بچه ی من چیزیش شده باشد . بخاطر همین وفتی من را سالم و شنگول دید منو بغل کرد و به شدت فشارم داد و انقدر منو بوسید که لپم تفی شد . راستی امروز امتحان قران و نقاشی داشتم و سوره انشراح را بدون غلط خواندم اما نمی دونم به فارسی چی خوندم . ما یک چیزی بنام پیام قرانی هم داریم  که خانم معلم خوبم فارسیشو گفت : (قران پیام خدا برای مردم است ) من هم به زبان  عربی گفتم :( هذابیان للناس) با اجازه شما من به ناهار برسم چون اقای پدر به میرزا قاسمی و سبزی با نون سنگ خوب  حمله می کند و ممکن است برای من چیزی باقی نگذارد .    عکس های دیگر از من