دانیال نبی
به خونه پسر عموی اقای پدر دعوت بودیم بقول بابایی اگر بخواهیم به دعوتها جواب بدهیم باید کل تعطیلات را بمانیم و شاید بیشتر به همین علت بعد از مهمانی شب بلافاصله به منزل عمو مهدی در شوش دانیال رفتیم چون انجا هم همین مشکل دعوتها هست ساعت نزدیک ۱۲ به دیدن دوست مشترک بابایی و مامانی رفتیم انها باعث اشنایی و ازدواج بابا و مامان شدند . هردو معلم و اقا علاوه بر معلمی سر دفتر هم هستنند . تا یک انجا بودیم و شب در منزل عمو مهدی تا یک دو بیدار بودیم . به دانیال نبی رفتیم که از پیامبران بنی اسرائیل است و کنار یک رودخانه دفن شده است قلعه شوش هم شب خودنمایی میکرد . چون پدر بزرگم اینها تقریبا هر سال با ما به خوزستان می ایند تصمیم گرفتنند صبح از خوزستان خارج شویم .........
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 0:14 توسط سارا
|