ما بعد از مهمونی خونه ی دوست بابایی ومامان به خونه عمو مهدی امدیم  وقرار گذاشتیم صبح زود برویم به سمت اهواز .  نه نزدیک ظهر  به سمت اهواز رفتیم  هم جا سر سبز بود واقای پدر  هم در حال تعریف . از اهواز به سمت بندر دیلم راه افتادیم  بیشتر مسیر را مادر خانمی رانندگی کرد و من واقای پدر عقب ماشین حر کتهای موزون میکردیم و ماشینها برایمان بوق میزدند . شب به دیلم رسیدیم خیلی شلوغ بود و انجا اجاره دادن خانه رسم نبود و هنوز عادی نشده بود . مادر خانمی هم از چادر متنفر ه از بس این اقای پدر سریع دوست پیدا می کند وخوش زبون است یک نفر با او دوست میشه واو ما را به خانه اش برد اقای پدر میگه اگر اجاره میگیری می ایم و شوخی شوخی به خانه ان فرد رفتیم ول هم به اصرار ۳۵۰۰۰بهش داد و وارد شدیم خونه ای تمیز بود و نوبت برای حمام شروع شد و دایی احمد مسئول شام شد بعد از شام مادر وباباجی وعزیز خوابیدند اما من ودایی قاسم ودایی احمد وزن دایی واقای پدر به ساحل خلیج فارس رفتیم و کلاس اقای پدر درباره جزر و مد و اینکه الان زمان جزر و تا ساعاتی دیگر مد میشه توجه همه ما را جمع کرد با ماشین به منطقه جزر رفتیم و جایی که اقای پدر میگفت دوباره پر از اب خواهد شد . کلی عکس گرفتیم  و عده ای کنار خلیج فارس می رقصیدند و دایی ارتیست بازیش گل کرد وبا ماشین شروع کرد به دور خودش چرخیدن وحرکات نمایشی بعداز چند دقیقه تمام ماشینها شروع کردن با استفاده از لغزندگی عقب نشستن اب حرکات نمایشی را انجام دادن خیلی خیلی جالب بود و چقدر جیغ کشیدیم بخصوص وقتی مد شروع شد و در یک چشم بهم زدن وسط دریا افتادیم بیشتر از حرفای اقای پدر خوشحال شدم واقعا جزر ومد هم خیلی جالبه . بعد به بازارچه رفتیم و بعد با یک عروسی مواجه شدیم اقای پدر گفت از جهت اشنایی با فرهنگ دیدن یک ازدواج خوبه بخصوص اگر بدون دعوت باشه و ما هم قاطی کاروان عروس شدیم ماشین عروس مزدا ۳ بود و اگثر ماشینها مدل بالا و خارجی . جای شما خالی می خندیدیم واز خانواده عروس وداماد بیشتر شادی کردیم وبوق زدیم دایی میگفت اگر گفتند شما رو کی دعوت کرده : بگید فامیل عروس اگر کسی دیگه اومد پرسید بگید فامیل داماد و بعد بابا گفت اگر  عروس وداماد پسر عمو دختر عمو باشند کتکه رو خوردیم و صدای انفجار خنده . وقتی برگشتیم ساعت سه شب بود  .صبح کمی دیر بیدار شدیم قرار شد دایی احمد مسول ناهار وتهیه ماهی بشود و من وباباجی و عزیز بازار رفتیم . من وبابا با هم بودیم و مامان وعزیز با هم بعد مامان هم به ما پیوست و تقریبا من هرچی که خواستم اقای پدر برایم خرید . وخرید ها که تمام شد . به خونه برگشتیم خدای من دایی قاسم وزن دایی هنوز خواب بودند . ماهی پلو ی دایی رو زدیم و قرار شد به گناوه برویم وبعد شیراز اقای پدر می گفت یک شب دیگه یا دیلم باشیم یا گناوه ورودی گناوه خیلی شلوغ بود وتصمیم گرفتیم به شیراز برویم کاری که پدر به دلیل نیمه شبرسیدن به شیراز مخالف بود . اما خب او تسلیم نظر جمع شد ولی خیلی هم راضی نبود .در مسیر در کنار یک ساحل توقف کردیم و من در استانه رفتن در دریا بودم که سرو صدای مادر خانمی ودایی ها که برگردید نشان می داد تصمیم عوض شده بابا حی گفت ساحلش خوب نیست وادامه ی مسیر دادیم وبه یک ساحل زیبا رسیدیم خیلی بکر وتمیز بگونه ای که یک چرخ ماشین در دریا هم میرفت . شنا چایی بازی وجمع کردن صدف به وسیله من وبابا زن دایی و دایی ومن به دریا رفتیم . امدن یک عروس به کنار ساحل همزمان با غروب افتاب هم جالب بود . نیمه های شب به شیراز رسیدیم در شیراز حرف بابا عملی شد نه اتاق نه مسافر خانه نه هتل و نه هیچی و تلاش مادر خانمی برای دور ماندن از چادر بی فایده وبد ترین شب سفر در چادر رقم خورد سرما و خستگی . شیراز هم اول با یک عالمه پیاده روی به شاهچراغ رفتیم ومن وبابایی یواشکی ودر حالیکه همه مشغول زیارت بودند جیم شدیم ویک فلافل زدیم که حیلی چسبید و بعد همه مارا به نامردی وتک خوری معرفی کردند . به حافظیه و گشتی در شیراز پرداختیم و راهی اصفهان شدیم . اصفهان واقعا خوش گذشت من همن جا از اقی پدر می خواهم باز هم من را به اصفهان ببرد . شب به خونه دایی که دانشجوی نطنز است رفتیم و کلی اورا اذیت کردیم و صبح به روستای باباجی رفتیم و کلی در مزارع و اب بند به بازی مشغول شدیم و سرانجام به تهران و پایتخت بر گشتیم .