تهران امروز هوا گیج شده بود باد باران و افتاب یکی یکی امدند . غروب من وبابا ومامان  به جشن سالگرد ازدواج خاله رفتیم منیر وبابا ومامانش و ننه جون و دایی ها وزن دایی ها و عزیز و بابا جون و حسین دایی هم بودند . کلی با حسین پسر خاله بازی کردیم و کیک خوردیم . دایی قاسم و بابایی هم با جوک هایشان اشک همه را در اوردند . ساعت از ۱۲ گذشته بود که رسیدیم خونه خیلی خوش گذشت

راستی من امروز امتحان ریاضی داشتم بیست شدم . به اقای پدر گفتم هر موقع مادر خانمی با من کار نمی کنه بیست میشم کلی خندید .

راستی مدرسه ما هرروز یا اش یا عدسی یا لوبیا می دهد اقای پدر گفت اگر پشت سر هم مثلا فق اش بود نخور گفت چرا ؟ گفت ممکن است مانده باشد  

راستی من موهامو کوتاه کردم عکسم هم در این سه عکس پایین هست . آقای ژدر من را سعید صدا می زند .

راستی من خیلی تو نوشتن تنبل شدم