یک روز تعطیل خوب/قهر/ خانه باباجی و...
صبح با اینکه تعطیل بود کمی زود بیدار شدم . صبحانه نان و پنیر و گردو بود من گفتم خامه می خواهم آقای پدر گفت: عسل و کره و حلوای ارده و تخم مرغ هم هست میتونی بخوری.با اشاره واصرار مادر خانمی نان وپنیر وچایی شیرین خوردم .بعد اماده شدیم و با مادر خانمی رفتیم آرایشگاه .
ارایشگاه دو شغله شده بودند و هم ابرو هارا درست می کردند هم تعمیرات انجام می دادند . در ارایشگاه خانم عباسی میز را کشید و کوزه ای که روی ان بود افتاد و شکست. من هم با دختر او که غزاله بود دوست شدم .و با هم پپلیت خوردیم .بعد رفتیم منزل دوست مامانی و مادر خانمی با دخترش فیزیک کار کرد و مادر او هم با من جمله نویسی کار کرد .
بعد هم به سالن والیبال رفتیم . من هم والیبال بازی کردم .
الان دیگه ساعت ۷شب شد که به خانه امدیم . آقای پدر همچنان خانه بود. بلافاصله لباس عوض کردم و کمی در کو چه بازی کردم . بعد هم به منزل بابا جون رفتیم .وبا کمک عزیز وخاله باقالی پاک کردیم.
حسین اقای پسر خاله هم بود و با ملیکا و زهرا و به حیاط رفتیم و سرگرم بازی شدیم.ملیکا با من بد رفتاری کرد او هفت ساله است و من ۸ساله .او از من کو چکتر است وباید مراقب باشد به بزرگتر بی احترامی نکند . من هم کفشش را کمی عقبتر پرت کردم او هم با من قهر شد و گفتم قهر باش و دهن کجی کردم . او هم گفت حالا که دهن کجی کردی تا اخر عمر باهات قهر قهر هستم.و قهر شدیم ومن امدم بالا حسین هم خوابید . وقتی می خواستیم بیایم خانه ده شب شده بود و دایی قاسم ودایی احمد را دیدیم .بعد با عمو صالحی وخاله تا خونه امدیم و من این را نوشتم تا اقای پدر وارد وبلاگم کنه هم حتما خوابیدم .
پ نوشت : از این به بعد پست ها پدر نوشت یا سارا نوشت خواهد بود اینجوری دیگه تعطیل نمی شم . توافق من واقای پدر هست.