دیروز از خواب که بیدار شدم باقالی هایی که با خانواده عزیز پاک کرده بودم را بار گذاشتم .

بعد صبحونه خوردم . اقای پدر یکی از کار های من در منزل را بخار کشی کف خونه اعلام کرده و برای این کار از او هم خواستم تا به من کمک کنه . کمی طول کشید و در طول این مدت ماد خانمی با دوستش تلفنی حرف می زد . وسط های کار من از بابایی بخاطر اینکه در کارم زیاد ذخالت می کرد قهر کردم و بیچاره اقای پدر تنهایی کار را انجام داد . خیلی دلم می خواست برگردم و کمک کنم اما آقای پدر هم در قهر بودن جدی شده بود . بعد از اینکه کار اقای پدر تموم شد .از من خواست تا وسایل بخار شو را در جایش بگذارم من هم فرصت را خوب دیدم وگفتم . خیلی ببخشید من با شما قهرم . و اقای پدر وسا یل بخار شو را سر جایش گذاشت و در حالی که روبروی من نشسته بود گفت : فکر کنم خیلی دلت می خواست برگردی کمک کنی . در حالی که تعجب خودم از اینکه چگونه از دل من خبر دارد را قایم می کردم با جدیت گفتم . نه خیر هم . اقای پدر گفت : خوب شد باهات اشتی نکردم باید یاد بگیری و بدونی بعضی وقتها وقتی بی دلیل قهر می شوی ممکن است که طرفی که باهاش قهر کردی به میل شما اشتی نکند و آن وقت بد می شود . من هم گفتم : خب اون موقع خیلی باهاش قهر می کنم . اقای ژدر در حال که می خندید گفت : خدا ییش غرورت اجازه نداد اشتی کنی درسته ؟؟ و من هم گفتم : نه خیر هم شما گفتی همه ی کف را شما بخار بکش اما همش خودت انجام میدادی و قهری را ابا اقای پدر ادامه دادم .

نزدیک ظهر بود سرگرم کارتون بودم که اقای پدر به اتاقم امد و گفت : عمرا من بتونم با گلم قهر کنم و من هم باصدای بلند گفتم : دیدی غرورت اجازه داد اشتی کنی و هر دو همدیگر را در اغوش گرفتیم و کلی خندیدیم . من بهترین بابایی را دارم ازش پرسیدم بابایی دست خودمو بکشم برات یا سیب نقاشی کنم؟ . او هم بدون مکث گفت : سیب من هم بهترین سیب رسیده را برای بهترین بابا نقاشی کردم

سارا نوشت