امتحانات سارا تمام/مهمونی/
خب خدا را شکر امتحانات سارا هم تموم شده . سارا اخرین امتحانشو که داد اومد و به من گفت : خب کپلی الان دیگه ازاد شدم دلم میخاد تا هشت یا نه یا ده یازده یاتا هر وقت بخام بخوابم به سارا گفتم : بابا میخای همش بخوابی؟ نمیخای کلاس ثبت نامت کنم ؟ او هم گفت شنا و موسیقی میخام برم.
گفتم : تو ومامان مثل مر غ ابی هر روز استخر هستید.شنا مثل همیشه هفته ای یکی دو روزبا مامان بروو بجای اون موسیقی وزبان و نقاشی ثبت نام کن . قرار شد موسیقی وزبان در آموزش گاه های مطرح باشد و نقاشی در فر هنگسرای نزدیک خونه . در خصوص کلاس زبان هم نکته ای هست که اکثر پدر و مادر ها با من شاید موافق باشند که آموزشگاه های مشهور فقط شعبه ی مرکزی کارایی داره مثلا من سارا را به یک شعبه کیش در اریاشهر بردم و بعد از کلی زحمت و رفت وامد وهزینه به حداقل انتظارمان نرسیدیم . سارا ذاتا نقاشیش خوب است و به کلاسش هم علاقه دارد .
بگذریم : سارا و مادرش از عیادت دوست مامان بر گشته بودند . بعد از مدت کوتاهی خانم گفتند راستی تصادف کردم . بدون اینکه سر از برگه های که تصحیح میکردم بردارم گفتم اینکه تعجب نداره کارته !
گفت: این دفعه باور کن نه سرعت رفتم نه چراغ قرمز رو رد کردم و نه عدم رعایت فاصله و نه لایی کشیدم . دو جوان به ماشین من زدند و فرار کردند من هم انها را تعقیقب کردم و تعقیب و گریز مان ادامه داشته تا انها در یک کو چه گیر انداختم . پیاده که شدم انها دوباره با مهارت خاصی فرار کردند . شماره ماشین را هم برداشته بود . گفتم مهم نیست میری داد گاه شکایت می کنی هویت ماشین مالک و ادرس اون مشخص میشه بعد به علت فرار کلی اذیت میشه . الان هم فعلا مشغول پیدا کردن فراری ها هستیم .
جمعه:
ظهر هم با سارا و باباجی و دایی ها به میهمونی رفتیم . نزدیک به ۵۰نفر از فامیل مامان هم بودند . سارا کلی با حسین و ارین کو چولو بازی کرد . عمو مهدی هم به محض ورود به مجید گفت :به سارا بگو به منیر دست نزند . من فکر کردم منیر بیماره بجای مجید سارارا صدا زدم وگفتم: سارا جان منیر مریضه عمو میگه فشارش نده دست هم بهش نزن . اما عمومهدی وسط حرفم اومد وگفت: منیر مریض نیست می ترسم مریض بشه . نوع صحبت عمو مهدی تا مدتی منو به هم ریخت . بهتر بود عمو مهدی از قبل به منیر می گفت: داریم مهمونی اگر سارا بود با او بازی نکن.هر چند دنیا ی بچه ها دنیای خاص خودشان است خیلی نمیشه با نگاه بزرگانه به اون نگاه کرد. به هر حال حوالی ساعت دو مادر خانمی که در همایشی شرکت کرده بود رسید و کمی خیال من از بابت سارا راحت شد . میزبان کلی خودشو به زحمت انداخته بود و مرغ و ماهی و چلو گوشت ودو نوع دلمه و انواع ژله وسالاد تدارک دیده بود من به مادر علیرضا گفتم: اگر می دونستیم اینقدر خودتون رو به زحمت اندا ختید نمی اومدیم و مادر خانمی گفت : اگر می دونستیم اینجوریه شام وصبحانه نمی خوردیم . بعد ازناهار هم با عمو مهدی از دانشگاه و مسایل روز حرف زدیم و بعد هم محسن با موتور حرفه ای و مخصوص پیست در کوچه همه رو سرگرم کرده بود و به ترتیب حسین و غلام و احمد وقاسم موتوراورا تست کردند و دوری زدند من ومجتبی هم فقط نگاه می کردیم . ساعت بیشتر از چهار بود که با دایی قاسم ودایی علی و باباجون به سولقان و ساختمانی که اخرین کار ها را انتظار میکشه رفتیم . بر گشت ترافیک خیلی زیاد بود و تا ساعت یک ونیم شب خونه ی بابا جی سارا بودیم.