دیشب من خونه ی باباجون خوابیدم . ظهر مادر خانمی امد وبا هم به خانه بر گشتیم . آقای پدر از من پرسید به نظرت حرف یا حرکت نامناسبی انجام دادی یا با منیر دعوا کردی که عمو مهدی اونجوری گفت : من هم گفتم از عمو مهدی ناراحت شدم ولی هرچه فکرکردم به یاد نیاوردم که چکار کردم .

بعد مشغول بازی شدم و کتاب خواندن . بعدازظهر باد خیلی شدیدی امد . بعد از ان باد من یک لباس ورزشی صورتی و اقای پدر مشکی پوشیدیم و رفتیم در پارک پشت منزل تا غروب دویدیم . من حرکات ورزشی که از مادر خانمی بلد شده بودم را انجام دادم واقای پدر هم انجام می داد . وقتی به خانه امدیم مادر خانمی اب طالبی اماده کرده بود . اقای پدر گفت : فکر کنم بهتره دیگه من و سارا برویم بدویم وشما در خانه باشید تا همیشه اینجوری پذیرایی کنید !!  مادر خانمی هم گفت : به همین خیال باشید و همه خندیدیم . شب هم من ومادر خانمی به عیادت خاله رفتیم که مسموم شده است .