خب اول اینکه دیروز با مادرخانمی ودوست مامان به پارک پروراز رفتیم ووالیبال بازی کردیم .

اما عروسی: من برای عروسی دایی خیلی خوشحال بودم و هرروز که می گذشت به بابا می گفتم چند روز مانده؟ وقتی عمو ها وپدر بزرگ و عزیزم به تهران امدند دیگه مه چیز بوی عروسی میداد .

روز عروسی زن عم من را با اجازه از اقای پدر کمی ارایش کرد و بعد با اقای پدر به خانه پدر بزرگ رفتیم تا اگر کاری هست اقای پدر انجام دهد . قبل از رفتن اقای پدر از عمو وزن عموخواست  کنار هم بنشینند تا برای خواندن عقد تمرین کرده باشد . انها استقبال کردند و اقای پدر خطبه خواند که عموی دیگر وسط خطبه حرف زد و اقای پدر بدون خنده و جدی گفت : این مردک را به بیرون هدایت کنید و همه خندیدیم .

اقای پدر یک کت وشلوار سورمه ای براق و کروات ست شده با خط های سفید و من لباس مجلسی که از قبل اماده کرده بودم به تن کرده و به خانه بابا چون رفتیم . بعد به باغی که محل جشن بود رفتیم و عروس وداماد امدند تا مراسم عقد برگزار شود اقای پدر در میان سکوت خانم ها و اقایان و در حالی که مادرخانمی وخاله ها توری را بر سر عروس گرفته بودند و قند می سابیدند خطبه عقد را به خوبی خواند و دفتر بزگی که همراه داشت هیچ شک وشبهه ای برای عاد بودنش بجا نمی گذاشت .

بعد از عقد کم کم مهمانان رسیدند و من و دنیا دختر عمو و حسین پسر خاله ام در باغ نیلوفر ابی به بازی ورقص وشیطونی مشغول شدیم .

باغ نیلوفر آبی خیلی با حال بود و ورودی ان با پله های زیاد که یک جوب اب باریک از وسط پله هایش رد می شد وباد کنک های زیاد و فرش قرمر ان را زیاد زیبا کرده بود .من و دختر عمویم دنیا سکه ها را در اب می گذاشتیم و بر می داشتیم و آقای پدر ومادر خانمی هم که سرگرم مهمانان بودند مزاحم ما نمی شدند .

بعد از اب بازی با دی جی و اهنگ هایش رقصیدیم و بعد مادر خانمی به من گفت به اقای پدر بگو تا اهنگ کردی شود و بلافاصله شد و من ومادر خانمی وزن عمو ها و دختر عمو و عمو ها رقصیدیم ومادر خانمی  به خانم هایی که بلد نبودند یاد داد و تقریبا صف درست شد . اما موقع رقص سه پا اهنگ قطع شد .

بعد گلریزون شد و اقای پدر ۲۰۰۰۰۰تومان و باباجی ۵۰۰۰۰و عمو ها هم هرکدام ۵۰۰۰۰تومان واقای شمسایی دوست بابایی ۱۰۰۰۰۰  هدیه به داماد دادند .

بعد از نوشیدن شربت و صرف میوه و خوردن بستنی  میز های غذا چیده شد و با چلو گوشت وباقالی پلو و مرغ وبوقلمون و جوجه  وژله ونوشابه ودوغ سارا  از مهمانان پذیرایی شد من فقط جوجه و دوغ سارا خوردم .

راستی اقای پدر هم عاقد و هم ساقدوش داماد بود .البته بعد از عقد به خانه رفت تا پدر بزرگم را به باغ بیاورد وبرای ساقدوشی کت وشلوار قهوه ای و پیراهن قهوهای و کروات قشنگی داشت و مادر خانمی هم بهش گفت چقدر قهوه ای بهت میاد .

بعد از شام کاروان عروس از اتوبان نیایش و کردستان عبورکرد و از پل حافظ گذشت تا به خانه عروس بروند ماشین عروس ۱۸۰سرعت میرفت وباعث شد که در چهارراه زرتشت آقای پدر داماد را کمی دعوا کند البته خودش هم دست کمی از داماد در سرعت رفتن نداشت و حتی نزدیک بود بالای پل حافظ به نرده های پل برخورد کند.  وقتی به خانه عروس خانم رسیدیم عمو عباس که مسئول گوسفند بود دیر رسید و تا رسیدن او در کوچه همه با صدای سیستم های ماشین می رقصیدند وقتی عمو رسید همه برای او دست زدند او هم در میان تشویق  گوسفند زبان بسته را به سرعت سر برید و همه به خانه عروس رفتیم و دی جی دوم تا ساعت دو ونیم شب میهمانان را سرگرم کرد و خسته و خواب الود ساعت سه به خانه امدیم .

من ازدواج عمو قاسم عزیزم را با خانم خوشگلش به هردوشون تبریک میگم .

امروز هم با مادرخانمی به دیدن دوستش رفتیم . 

 شاید فردا  برخی عکس های عروسی را برایتان گذاشتم باید اقای پدر اجازه دهد احتمالش کم است .