خونه ی عمو مهدی که بودیم باباجی تهران وعزیز تهران و حسین پسر دایی با خانمش هم بودند ساعت ۱۱ بود که صدای بوق های متوالی اعصاب همه رو به هم ریخت / عمو مهدی که میزبان بود وباباجی از ماشین هایی که بوق می زدند خواستند بوق نزنند . دو ماشین در کوچه ای تنگ شاخ به شاخ شده وهردو با بوق به یکدیگر می گفتند که شما عقب برو تا من رد شوم البته یکیشون بیشتر کوچه رو اومده بود وعقب رفتن براش سخت بود .عمو از راننده ای که اول کوچه بود خواست که یک متر عقب برود تا اون یکی رد شود اما جوان راننده که می گفتند چیزی هم خورده بود گفت امکان نداره و بوق میزد باباجونمن ازش خواست که حالا که عقب نمیره بوق نزنه اما اون حرف زشتی زد و با قفل فرمان به بابا جون حمله کرد و دوستش هم به دفاع از او حمله کرد و عمو مهدی که بنده خدا اصلا اهل دعوانیست و استاد دانشگاه است وارد معرکه شد و ظرف چند ثانیه دوستان جوان بی ادب با چوب ومیله به بابا جون و عمو مهدی حمله کردند که حسین و اقای پدر هم که دیدند هیچ کس وساطت نمی کند وارد معرکه شدند و به دفاع از عمو مهدی و باباجون پرداختند خیلی وحشتناک بود مهمونی عزیز وباباجونم به یک صحنه بد تبدیل شد زن ها جیغ می کشیدند و تعدا انها بیشتر وبیشتر شد .مدتی گذشت تا   ۱۱۰امد و همه را به کلانتری بردند . ننه جون که حالش بد شد و ۸۵سال سن دارد با اقای پدر و اورژانس به بیمارستان برده شد . وقتی اقای پدر بیمارستان بود همه از جنگیدن بابایی تعریف کردند و من خوشحال شدم . وقتی که اقای پدر امد شام خورد وشب که گفتم همه از تو تعریف کردند خندید و گفت دعوا کار خوبی نیست اما اگر به باباجون کمک نمی کردیم ممکن بود اورا بکشند یا اتفاق بدی بیفتد و گفت من از پدر و مادرم یعنی باباجون وعزیز من خیلی خجالت کشیده که این اتفاق افتاده است عمو مهدی وزنش هم خیلی از باباجون وعزیزم عذر خواهی کردند .