بعد از دو هفته بابا جون وعزیز تصمیم گرفتند بروند و من خیلی دلخور شدم رفتم تو اتاق وبه آقای پدر گفتم . عزیز و بابا جون چرا می خواهند بروند ؟ مگر  اونجا چکار دارند ؟ تازه تابستونه همه جا تعطیله

من نمیخام بروند . اقای پدر گفت من حرفاتو بهشون میگم اما خودت هم بگو . و من همه ی اینها را به عزیز گفتم .اما اون خندید و من را بوسید وگفت عروس هام تنها هستند و دیگه باید بروند .

مادرم برای بین راهی  مادر بزرگ وپدر بزرگم شامی درست کرد و بعد از یک روبوسی ناراحت کننده انها به جنوب رفتند . و من خیلی دلخور وخونه ساکت شد .