تابه تا به والیبال رفت
من ومامان وتا به تا (همسترم) به سالن والیبال رفتیم . این اولین دفعه است که او را با خود بیرون می برم . همه ی دوستای مامان از امدن تا به تا خوشحال بودند .
نگین بچه ی همکار مادرم هم امده بود . نگین از تا به تا می ترسید بعد من ونگین و بچه ها تابه تا را به طبقه ی پایین بردیم و تابه تا با من سر سره بازی کرد .

شب هم در کوچه ما بچه های محل صندلی چیده بودند و کوچه را با نور و کاغذ خوشگل کرده بودند تا برای امام زمان جشن بگیرند . از غروب نشده یک نفر به جایگاه رفته بود و همش با ارگ اهنگ های خوشگل خوشگل می زد . شب هم کیک یزدی وشکلات و جشن بود و همه ی خانم ها واقایان کوچه کم کم به جشن می امدند . من واقای پدر کمی جشن را نگاه کردیم و به خانه رفتیم .

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:6 توسط سارا
|