گزارشی از سفر من
من وبابا ومامان وتا به تا تصمیم گرفتیم به یاسوج وسی سخت برویم . ولی مامان نظرش عوض شد و گفت به شمال برویم . نزدیک به یک هفته به شمال رفتیم . یک خانه ویلایی وسط در ختان پرتقال نارنگی انگور و.... جایی خواب ما بود . صبح ها صدای خروس ها همه را از خواب بیدار می کردند .
گرما خیلی زیاد بود .بوی شالی هم خیلی خیلی جالب بود . به قائم شهر رفتیم و به ساری هم رفتیم .
من عاشق دریا هستم یک روز به فرح اباد رفتیم اما نه جایی که همه برای شنا می روند .آقای پدر از اهالی یک روستا سوال کرد که یک ساحل تمیز و خلوت می خواهیم برویم و ان ها ما را راهنمای کر دند .
بعد به یک ساحل رسیدیم خیلی تمیز خیلی ولرم و خیلی عالی و خیلی خلوت .
من بی تابی کردم و بلافاصله به اب زدم . راستی برای رسیدن به این ساحل ماشین در ماسه گیر کرد و اقای پدر با زور زیاد ماشین را کلی هول داد و مامانی رانند گی کرد تا ماشین به کنار ساحل امد .
من زود داخل اب شدم اما اقای پدر به ارامی چادر را به پا کرد و بامامان مشغول خورن صبحانه شد .
بعد از صبحانه اقای پدر هم به اب امد ما ۷ساعت در اب بودیم هندوانه خوردیم و بازی کردیم .
من روی شانه های اقای پدر می ایستادم و در اب شیرجه می زدم . یک بازی ساختیم بنام برو دور شو
اقای پدر یک دست ویک پای مر می گرفت و چند متر مرا به دور داخل اب پرت میکرد و مانند غول ها می گفت : از من دور شو
مامان هم به اب امد مادرم شناگر خوبی است او می تواند از ساحل دور شود و دوباره بر گردد . خیلی خوش گذشت . بعد از ساعتها اب بازی با تاریک شدن هوا به خانه بر گشیم مادر خانمی هوس ماهی زنده کرد و ناهار و شام ما یکجا کته با ماهی شد . وای چقدر خسته بودیم وسوخته و گرسنه و چه شامی شد
یک روز بیشتر وقت را خوابیدیم و در همان باغ قدم زدیم واهنگ گوش دادیم
یک روز از اهالی سوال کردیم می خواهیم به یک جنگل برویم و انها یک جنگل دور از ساری معرفی کردند نزدیک به بیست کیلومتر ورد جنگل شدیم و به سختی راه خاکی را رفتیم و من و مامان روی در ماشین نشستیم ونیم تنه بیرون بودیم . بعد وسط جنگل به یک رودخانه رسیدیم تا نزدیک غروب ماندیم و بعد از خوردن کلی هله هوله جوجه کبابی را که آقای پدر درست کرده بود نوش جان کردیم تا به تا هم در جنگل ازاد شد تا کمی بیرون برود . اینجا هم من در روخانه شنا کردم .
یک شب تصمیم گرفتیم تا شب به دریا برویم . آقای پدر گفت شام چی میخورید من گفتم پیتزا و لی مامان هم موافق بود . اول به بازار محلی رفتیم تخم مرغ مرغ زنده خورس کدو تنبل و انواع میوه با فروشنده ای زن و مرد خیلی بازار خوبی بود . نان محلی خریدیم و کمی میوه و چند تخم مرغ محلی بعد اقای پدر ادرس بهترین پیتزایی را گرفت ادرس از جایی که ما بودیم دور بود اما انجا رفتیم بهترین کبابی ساری هم کنارش بود . کلی انتظار کشیدیم تا شماره ما اعلام شود . اقای پدر از علاقه مامان به برگ خبر داشت و برگ هم گرفت و رفتیم یک ساحلی که در اختیار شهرداری بود . خیلی خیلی شلوغ مردم روی زمین در ماسه ها زیر انداز انداخته بودند و خوابیده بودند . اب دریا خیلی خیلی کثیف ساحل خیلی خیلی کثیف بطری های نوشابه ودوغ شیشه های دلستر کاغذ های پفک و چیپس هرسه تای ما از اینکه انجا امده بودیم پشیمان شدیم . کمی به صدای اب گوش دادیم وشام را در بهترین جایی که می شد خوردیم ساعت یک ونیم شب بود که برای خواب اماده می شدیم .
یک روز دیگر به محمود اباد رفتیم خیلی ساحل تمیز و خانه های زیبایی داشت . اقای پدر برای من در باره مهم بودن تمیزی حرف زد و اینکه هر جا مردم رعایت نکنند چه جوری می شود و اگر رعایت کنند چقدر زیبایی درست می شود . کمی هم در باره جنگل حرف زدیم و این که در ختها را نباید شکست .
بعد به چالوس رفتیم متاسفانه اینجا هم سا حل خیلی خیلی کثیف بود و ناراحت کننده بود . در چالوس یک جایی هست که اقای پدر و مادر خانمی کته کباب مورد علاقه شان را انجا می خرند کته کباب را خوردیم و راه افتادیم به طرف تهران تا بعد از مرزن اباد مامان راننده بود و دو سبقت خیلی خطرناک گرفت بقول بابا : خطرآفرین رانندگی کرد تا بعد از تونل کندوان انجا من هوس اش کردم و اش خوردیم تا ده کیلومتر مانده به کرج ترافیک نشد اما همین ده کیلومتر نزدیک به یک ساعت طول کشید ساعت ۱۰ خانه بودیم این هم سفرنامه تند تند من راستی کلی بدنم سوخته