من خیلی بی حوصله ام . اخه روز دوم تا به تا عزادار شد و دخترش را از دست داد و روز سوم هم پسر تا به تا مرد و تا به تا از ناراحتی یا از عصبانیت سینه چه اش را شکافت و به این شکل هردو بچه ی تا به تا مردند . من جسد یکیشون را به میهمانی که دایی ها و عمو های ماما ن و خاله ها و باباجون وعزیز بودند بردم . چقدربدشد  می خواستم یکی از نی نی ها را به پاندا (حسین خاله ) بد هم .